پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

هیئت سلمان
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سلمان

از صبح هیئت سلمان تو خونه فعال شده  .... خودش طبل میزنه ، خودش سنج میزنه ، مثل طبل زن !های هیئت هایی که دیشب دیده پاهاش را محکم میکوبه زمین .... نوحه میخونه ( البته با ریتم نوحه و کلمات بعضا نامفهوم ).... گاهی باباش را همراه خودش میکنه و زنجیر میزنن و سینه میزنن و دعا میخونه و از بابا میخواد که پشت سرش تکرار کنه ......و آخرش میگه : حالا یه دست مرتب برا خودتون بزنین !!!!!!!!!!!!

تصمیم داره بعدا هیئتش را توسعه بده و بزرگترین هیئت تهران را بسازه .... و شام هیئت "پیتزا " میده!!!!!!!!!!!


 
شیعه
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادرانه

  با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید

                 رباب ، با آب هم قافیه باشد

 

                روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند

                حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود

                هدف های روشنی داشت

 

                تنها تو بودی که خوب فهمیدی

                استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت

                شش ماه علی بودن را طاقت آوردی

                خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد

                حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد

                                        می رود بر می گردد

                                         می رود...

                با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد

                تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند

                رباب می رسد از راه

                 با نگاه

                بایک جملهء کوتاه

                 آقا خودتان که سالمید انشاالله...

جناب برقعی

قبل از تولد سلمان دید دیگری به واقعه کربلا داشتم ... گاهی گریه هام بیشتر دلسوزی بود تا درک، گرچه هنوز هم درک کاملی ندارم ... ولی کربلا را کلاس شیعه بودن میبینم .... کلاسی که یک معلمش بانو رباب است ....
فقط یک مادر میفهمه که گریه یک بچه شیر خوار از گرسنگی یعنی چی ... فقط یک مادر میفهمه که خشک شدن شیر یعنی چی ... فقط یک مادر میفهمه.... 
ولی باید شیعه واقعی باشی تا بفهمی وقتی بچه غرق خون را میبینی شکایت نکنی ... گلایه نکنی ... خودت را نکشی ... فقط بپرسی " آقا خودتان که سالمید انشاالله؟.." 
میدونم فاصله ام با این مادر از زمین تا آسمونه ولی امیدوارم  بتونم بچه هام را شیعه تربیت کنم ... 

 
ننه سرما
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آوین
ننه سرما به بچه ای گفته میشه که وقتی فقط نوک بینیش از زیر لحاف بیرون باشه میخوابه
 
خنده!
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سلمان ، آوین ، مادرانه

امروز برای اولین بار صدای خنده های بلند دو تا بچه فضای خونه را حسابی شاد کرد ... در برابر بالا و پایین پریدن ها و خنده های سلمان بیش از ده دقیقه آوین خندید و ذوق کرد و دست و پا زد و جو خونه را حسااابی شاد کرد 


 
آسمان هشتم
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

بشکن سبوی باده را
مستی تویی مستی تویی
در این سرای نیستی
هستی تویی هستی تویی


تو آفتاب هشتمین
سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد


بنگر که از هفت آسمان
جایی فرا سوی زمان
نوری هبوط می کند
در غربت این لا مکان


بنگر که دریا خون شده
فواره ها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین
از عشق تو مجنون شده


در این غروب واپسین
از چتر خورشید یقین
نور حقیقت می چکد
بر خاک مشکوک زمین


فریاد و بانگی می رسد
عالم سکوت می کند
از هیبتش سلطان دهر
آسان سقوط می کند
آدم هراسان می شود
محشر نمایان می شود
از تاول آئینه ها
خورشید گریان می شود


تقدیر ما در دست توست
زنجیر بر دستان ما
ما را رها کن از عدم
هستی بده بر جان ما


آقا جان ... امام غریبم .... دلتنگ زیارتیم ... بی قرارم تا دخترم را به پابوس نیارم و طلب سلامت و سعادت نکنم ارام نمیگیرم ..... 

عید همه مبارک 


 
کپی اعترافات یک مادر !!!
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادرانه

وقتی آدمی مثل من، که همه عمرش در زمینه ادبیات و انشا و نوشتار و حتی گفتارِ زیبا ضعیف بوده ،دوستی داشته باشه که نویسنده و اهل قلم باشه و اتفاقا نظرات مشابه داشته باشند معلومه که دلش میخواد همه پست های وبلاگ اون دوست را باتغییر شخصیت ها تو وبلاگ خودش بذاره .... پست اخیر وبلاگ این دوست از اون پست هاییه که  خیلی خیلی قبول دارم .... اینجا میذارم تا تکرار و تذکری برای خودم باشه 

 

 

«من هیچ کاری را به خاطر بچه‌هایم انجام نمی‌دهم.»

 

سرم را پایین نمی‌اندازم؛ بالا می‌گیرم و این جمله را می‌گویم: من هیچ کاری را به خاطر بچه‌هایم نکرده‌ام. این که بچه‌دار شدیم، این که دوران حاملگی را با همه سختی‌هایش گذراندم، این که زایمان طبیعی را انتخاب کردم، این که نوزادی سخت نرگس را با کولیک گذراندیم، این که اولش سر کار نرفتم، این که بعد سر کار رفتم، این که دوباره بچه‌دار شدیم و حاملگی و زایمان و نوزادی و... بقیه را گذراندیم، این که سر کار نرفتم و فعلا نمی‌روم، همه را چون خودم/خودمان خواستم/یم انجام دادم.

این اصلا چیز عجیبی نیست. اگر کسی غیر از این فکر می‌کند، باید برود فکرش را درمان کند. یعنی اگر کسی فکر کند در عالم کاری را جز برای خودش انجام داده، یا متوهم است، یا عارف واصل!

من عارف واصل نیستم (متاسفانه) وگرنه بلد بودم که سرم را پایین بیندازم و اعتراف کنم که این کارها را به خاطر "خدا" کرده‌ام. من یکی‌ام مثل همه آدمیزادهای خودخواه و خودبین که همه دنیا بر مدار خودشان می گردد. ما بچه‌دار می‌شویم چون خودمان دوست داریم. بچه‌هایمان را دوست داریم، چون به عشق‌شان نیاز داریم. اگر چیزی‌شان بشود، دق می‌کنیم، چون خودمان طاقتش را نداریم. پس دیگر ادعا برای چه چیزی؟ توقع برای چه چیزی؟ برای چیزهایی که خودمان خواستیم؟!

اولین بار وقتی این را با صدای بلند برای خودم اعتراف کردم که یک سخنرانی از آقای سلطانی را شنیدم. موضوع، این بود که مادرها و زن‌ها عادت می‌کنند به نقش "مظلوم" و "فداکاری" کردن برای شوهر و بچه‌هایشان. اما نقش مظلوم، یک نقش مکمل هم دارد: "ظالم". این طوری می‌شود که به مرور احتمالا همان شوهر و بچه‌ها که عشق و امید زن بوده‌اند تبدیل می‌شوند به کسانی که عمر و سلامتی و آرزوهای نقش "مظلوم" را ظالمانه برای خودشان کرده‌اند و در برابر آن چیزی به او نداده‌اند... این ظالم‌ها!

من نمی‌خواهم چنین نقشی را داشته باشم. نه دوست دارم حالایم را فدای کسی کنم و نه دوست دارم بعدها منّتی سر بچه‌هایم داشته باشم. برای همین هی و هی و هی به خودم یادآوری می‌کنم که "هیچ کاری را به خاطر بچه‌هایم نمی‌کنم" هر لحظه که دلم برای کارم تنگ می‌شود این را به خودم یادآوری می‌کنم. شب‌هایی که بچه‌ای تب دارد یا دندان درمی‌آورد، وقتی کف حمام را آب می‌کشم، وقتی از خستگی به زمین و زمان بد و بیراه می‌گویم، به خودم یادآوری می‌کنم که "خودم خواسته‌ام"!

 

پانویس: این را اینجا هم نوشتم تا سال‌ها بعد وقتی دخترها سواددار شدند و این‌جا را خواندند، مچم را بگیرند که: "ا! مامان! تو که هیچ کاری واسه ما نکردی! پس برای چی انقدر انتظار داری از ما؟!" راحت باشید دخترها! وقتی مچم را گرفتید، می‌گویم: "بیخود! حالا من یه چیزی گفتم!!" توقع ندارید که وسط جر و بحث تریپ عمیق و فلسفی بردارم؟! بدو برو سر درس و مشقت!! بدو با من هم یکی به دو نکن!!! :)))

خب من زایمان طبیعی نداشتم و دلایل شخصی و پزشکی خودم باعث این انتخاب شد .... بعد از تولد سلمان درس و کارم را رها کردم و این هم به خاطر اعتقادات و نگرانی ها و ضغف های خودم بود و شک ندارم اگر صد بار دیگه هم متولد بشم حتما بچه دار خواهم شد و حتما حداقل سه سال را به مادری تمام وقت میگذرونم .... این را فقط یک مادر دور از مادر خودش! میفهمه 
راستی .... در مورد پ.ن : نازنینم گرچه من کاری به خاطر تو نکردم ولی تا سنی که بد و خوب را کامل از هم جدا کنی و بتونی روی پاهای خودت بایستی و زندگیت را کنترل کنی من مسئولم که راهنمای تو باشم ..... پس...... 

بدو برو سر درس و مشقت!! بدو با من هم یکی به دو نکن!!! :)))



 
سفر
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سلمان

مشغول بحث در مورد مقصد سفر احتمالی بودیم .... سلمان کاملا بی مقدمه گفت: منو ببرین قطب جنوب میخوام قطب جنوب را ببینم 

... نه علاقه ای به برف و یخ داره و نه حیوانات قطبی ... تنها نکته جذاب سفیدی قطب روی کره زمینه 

 

پ.ن: کسی تور قطب جنوب سراغ نداره؟

پ.ن 2 : در ادامه بحث قطب جنوب آقای پدر براش توضیح دادن که اگر یخ های قطب جنوب آب بشه احتمالا شیراز زیر آب میره .... حسابی خوشحال شد که اگر شیراز زیر اب بره حتما مامانجون و بابا جون و داییش میان تهران زندگی میکنن 


 
یک تولد با دو فرزند
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادرانه ، سلمان ، آوین

حدود ساعت سه:

لیوان های چای سرد شده را از روی میز جمع کردم. ... روزنامه ها را از روی زمین جمع کردم و کوسن های مبل را مرتب کردم .... یه نگاه به خونه انداختم یه نفس عمیق و به خودم افتخار کردم که با وجود دو تا بچه خونه و زندگیم مرتبه ! سلمان مشغول بازی بود آوین را بردم حمام ..... هر دو سه دقیقه یکبار سلمان میومد و سوال میپرسید .... رنگ هام کجاست .... قلمو؟ ... مقوا ..... دستمال ؟.... شیشه شو؟ ... از حمام که بیرون اومدیم با یک پسر سرخپوست مواجه شدیم با لباسهای رنگارنگ و خونه رنگی .... مشغول رنگ کردن دیوار دستشویی بوده که سر و صورتش هم رنگی شده و بدون اینکه متوجه باشه جورابهاش هم رنگی شده و به این ترتیب مسیر دستشویی تا حمام در  و دیوار و کف زمین و قالی رنگی شده ....... آوین هم انقدر گرسنه بود که تمام مدت خشک کردن و لباس پوشوندن گریه میکرد ....  و من....... هیپنوتیزم

ساعت هفت : آوین بعد از دو بار تعویض لباس یکی به خاطر بالا آوردن و یکی هم پس دادن دستشوییش به لباس با زور خوابیده ..... سلمان دوش گرفته دستشویی را شستم ،دیوارهای راهرو تمیز شده ... من سر تا پا خیس و رنگی با کمر درد و درد شانه و دست و پا و سردرد ناشی از خستگی و خواب آلودگی به قالی یاسی با لکه های سبزم نگاه میکنم و امیدوارم قالی شویی بتونه لکه ها را پاک کنه .... 

میرم سر و وضعم را مرتب کنم و آماده باشم برای جشن تولدم .....یه تولد با دو فرزند .... شیرینترین تولدی که تا حالا داشتم 

ورودم به دهه چهارم مبارک !


 
زندگی شیرین
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادرانه

اسم وبلاگم را که میبینم دلم ضعف میره!!!!!!! شایدم قند تو دلم آب میشه ...

من،یک مادر واقعی ( به قول دوستم منصوره ). یک خانواده واقعی ، یک پسر و یک دختر دارم و حسابی خوشحالم 

البته این حس متعلق به  این لحظه است که شیرازم ... آوین دیشب را خوب خوابیده .. سلمان مشغول بازی با بابا جون و حسابی خوشحاله 

 

پ.ن: این مجسمه یکی از بهترین کادوهایی است که به عمرم گرفتم ....


 
فیلم تولد
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سلمان

امروز فیلم تولد سلمان را گذاشتیم ....  میخواستم دوران نوزادی خودش را ببینه تا به نظرش آوین اینقدر غیر عادی نباشه .... ولی نتیجه فقط گریه مبسوط!!! من و سلمان بود .. من دلتنگ اون روزها و از عشق اون نوزاد که منو وارد یک دنیای حدید کرد گریه میکردم و سلمان از سر ناراحتی و دلسوزی که..... چرا لخت بوده!.... چرا گریه میکرده .. چرا کثیف بوده .. چرا نافش زشت بوده و گیره داشته ( واسه این یکی خیلی گریه کرد ) و چرا انقدر ضعیف بوده ... واز همه بدتر ... چرا من نبودم! ( در تمام این چهارسال دو ساعت نبودم ... اونم تو ریکاوری بودم  همین دو ساعت شده باعث ناراحتیش ... از بعد از دیدن فیلم تا حالا صد بار به این سوال جواب دادم که " چرا نبودم "!)


 
← صفحه بعد