پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

F=m.a
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه

ماجرا، همین‌قدر فیزیکی است؛ نیرو برابر است با جرم ضرب در شتاب. اگر فقط m تعیین کننده بود، قضیه چندان هم سخت نبود. جرم بچه (و مادر بچه!) روز به روز بیشتر می‌شد و نیروی لازم برای زندگی هم بیشتر. یعنی ماه اول چند گرم، چند گرم به زندگی اضافه می‌شد و ماه آخر چند صد گرم، چند صد گرم.

اما این وسط a هم هست؛ شتاب.

حتی اگر هیچی از جرم و شتاب و نیرو و فیزیک هم یادت نمانده باشد، بارداری مفهوم a را طوری بهت می‌فهماند که تا عمر داری، یادت نرود. برای من، که اصولا بارداری خوب و بی‌مشکلی را تا الان داشته‌ام، ماه‌های اول یک تفریح بزرگ بود. سرعت تغییرات طوری بود که هر ماه یادت می‌آمد یک چیزی تغییر کرده. یادت می‌آمد نی‌نی بزرگ شده و قضیه دارد جدی می‌شود. اما کم‌کم روزهای مادرانه عوض شد. حالا دیگر برای این که تغییری در خودم ببینم، لازم نیست بروم سونوگرافی یا روی ترازو یا پیش دکتر تا برایم بگویند که دستگاه گوارش پسرت تکمیل شده یا وزنت نیم کیلو بیشتر شده یا بچه توی دلت چرخیده. حالا هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، آدم جدیدی توی آینه می‌بینم. هر شب موقع خواب یک جای جدید به جاهایی که درد می‌گیرد اضافه می‌شود. دنده‌هایی که زق زق می‌کنند، بالا و بالاتر می‌آیند. حلقه‌ام تنگ و تنگ‌تر می‌شود و لباس‌های دیگرم یکی یکی از دور خارج می‌شوند. این‌ها همه به کنار. این روزها من و نینی هر روز بیشتر و بیشتر با هم آشنا می‌شویم. گاهی خودم از چیزهایی که می‌دانم تعجب می‌کنم. وقتی  دارد جفتک و بالانس می‌زند، می‌توانم بگویم این کجایش است؛ زانو، آرنج، کف پا یا انگشت‌های دستش. می‌توانم بدانم کی خواب است و کی بیدار. می‌توانم حدس بزنم چه غذاهایی را دوست دارد و کدام‌ها را نه. عجیب است، اما این شتاب دارد بی‌امان ما را با خودش می‌برد.

هنوز دو هفته مانده. این روزها بیشتر از همیشه دارم Fهای زندگی‌ام را برای بیشتر شدن m و a جمع می‌کنم. به زودی به یک F باورنکردنی برای به دنیا آوردن  و بزرگ کردن‌اش نیاز دارم. Fی بیشتر از همه Fهایی که در فیزیک خوانده بودیم. اندازه F خورشید برای زایش نور.

 ازوبلاگ دوست عزیزم من.جون


 
سریر پادشاهی
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه ، سیسمونی

پسر گلم واسه اومدنت روز شماری میکنیم البته هر وقت انقباضا جدی میشن جا میزنم اخه هنوز اسم نداری اتاقت هم لوستر و پرده نداره .البته واسه  اسم  زیاد نگران نیستم چون میدونم بالاخره بابایی تصمیم میگیره ولی  اون  دوتا  را  باید به امید  مامانجون باشی

امروز دوتا اتفاق افتاد

اولی صبح بود که من داشتم واسه بابایی سوپ درست میکردم و اب مرغ داغ ریخت روم و  از گردن به پایین سوختم چون هیچ دارویی نداشتم روی سوختگی ها خمیر دندون زدم . نمیدونم چه تاثیری داشت که تو تمام مدتی که خمیر دندون روی شکمم بود ورجه وورجه کردی و حسابی تلافی سوختگی دیوار محل  زندگیت!! را سر مامانی در اوردی.این بار  که گذشت ولی پسر گلم جایی که میسوزه را از داخل لگد بارون نمیکنن به خدا خیلی دردناکه

دومی عصر بود که مبلت را اوردن . دیگه سریر پادشاهیتون هم اماده شده . هر بار که نگاش میکنم و قربون صدقه ات میکنم با ناز پاتو توی پهلوم قشار میدی . میترسم اخرش این پوست پهلوی منو سوراخ کنی و بزنی بیرون!

مامان به قربونت که از خودت مبل هم داری ماچ 


 
هفته 38
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

کودک شما حسابی چاق شده است! او بین 2720 تا 3400 گرم وزن دارد (پسرها معمولا کمی سنگین تر از دخترها هستند) و طول بدن او نیز بین 48.2 تا 50.8 سانتی متر است. او می تواند خیلی محکم چنگ بیندازد که این را هم به زودی می توانید با انگشت خود امتحان کنید! اندامهای او کاملا رشد کرده و در مکان نهایی خود قرار دارند. ولی ریه ها و مغز او هرچند به اندازه ای رشد کرده اند که بتوانند فعالیت کنند اما تا زمان تولد و مدتی پس از آن نیز به رشد خود ادامه می دهند.
فکر می کنید چشمهای کودک شما چه رنگی هستند؟مژه ممکن است نتوانید به درستی پاسخ دهید. اگر چشمان او قهوه ای باشند احتمالا به همین رنگ باقی خواهند ماند. اگر رنگ چشمانش خاکستری تیره یا آبی پررنگ باشد ممکن است به همین رنگ باقی بمانند و ممکن است تا 9 ماهه شدن نوزاد سبز فندقی یا قهوه ای شوند. این امر بدان خاطر است که امکان دارد عنبیه کودک (بخش رنگی چشم او) در ماههای اول پس از تولد رنگدانه بیشتری ذخیره کند. به همین دلیل امکان ندارد که رنگ چشمهای او روشن تر یا آبی تر شوند. عنبیه های سبز فندقی و قهوه ای بیشتر از عنبیه های آبی یا خاکستری رنگدانه دارند.

Baby is about 20 inches (51 cm) and weighs about 7.5 pounds (3.4 kilograms).

The soft down, which covered the body throughout the pregnancy, is now disappearing.

The body fat is continuing to build up.

The wrinkled skin is becoming 'baby' smooth.

The baby may have reached its final birth position.

Most babies are born head first with only about 3 percent coming out feet first.

About one in eight births are caesarean.

Development is complete, baby's main job is to gain weight. The body continues laying on the fat stores that will help regulate his body temperature after birth. The amniotic fluid, this is approximately equal to 4 or 5 cups. It doesn't sound like much, but just wait until your water breaks, it will feel like much more.

Baby may have a full head of hair now, an inch or more long, but some babies are born with only peach fuzz. Speaking of hair, most of the downy coat of lanugo that covered your baby for weeks has disappeared, but you may see some on the upper back and shoulders when he or she arrives. Almost gone has most of the vernix caseosa, the whitish substance that also covered baby.

Your baby will swallow the lanugo and exterior coating, along with other secretions, and store them in their bowels. These will become your infant's first bowel movement, a blackish waste called meconium. Your child's intestines are accumulating lots of meconium. About 30% of babies move their bowels before birth. Usually this is a sign that the baby is under some stress and can cause pneumonia if the baby inhales any amniotic fluid with meconium in it. If there are signs of meconium in the amniotic fluid at birth your care provider will make sure that the baby's throat and lungs are suctioned thoroughly.

This week, your baby weighs around seven and a half pounds and measures about 20 inches (51cm) head to toe. You are almost at the end of your pregnancy. Your weight should not increase much from this point. It should remain between 25 and 35 pounds (11.5 and 15.5 kg) until delivery

 


 
ر... روی ماهت دیدم
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک ، مادرانه

روزشمار بارداری نوید از پایان انتظار میده ،این روزها روزهای انتظار  و امید و ترس و اضطرابه و  روزهای مرور خاطراتی که این چند ماه تمام مدت با تو بوده و گاه دلتنگ اونها میشی. 

اولین بارکه این شعر را شنید انقدر ورجه  وورجه کرد که هنوز یاداوریش  واسم شیرینه

 دلم میخواد از شعرهایی باشه که به  پسرم یاد میدم (آرزو که بر جوانان عیب نیست!!!)

Doe, a deer, a female deer
Ray, a drop of golden sun
Me, a name I call myself
Far, a long long way to run
Sew, a needle pulling thread
La, a note to follow sew
Tea, I drink with jam and bread
That will bring us back to do 

 

برگردان و اجرای فارسی توسط استاد ثمین باغچه بان:

دو، دوشب نخوابیدم

ر، روی ماهت دیدم

می، میخوام بیاد بارون

فا، فال می گیرم اکنون

سل، صلح خیلی بهتره

لا، لادن دل می بره

سی، سیرم دیگر از تو خیز و با من ادا کن...........

 کلیپش را میخواستم بذارم ولی یوتیوب فیلتره


 
بارداری 6!!
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه


 
بارداری 5!!
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه


 
بارداری 4!!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه


 
باغ وحش
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

تو قفسای باغ وحش
حیوونای رنگارنگ
پرنده های کوچولو
میمون و شیر و پلنگ

میمونه شکلک میاره
مردُم رو خوشحال میکنه
با یه دونه توپه کوچیک
تنهایی فوتبال میکنه

نگاه کن اون خرس رو
وایستاده روی دو پا
خرگوش رو نگاه کنید
هی میپره تو هوا

طاووس رو نگاه کنید
چه خوشگل و قشنگه
چترشو هی باز میکنه
ناز و خوش آب و رنگه


 
بارداری 3!!
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه


 
بارداری 2!!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه


 
بارداری 1!!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه


 
هفته سی و هفتم
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

هفته سی و ششم هم تموم شد . نود درصد راه گذشته و کودک من از نظر علمی کاملا تکامل یافته .

کودک شما چگونه تغییر می کند؟

تبریک! کودک شما کامل شده است و از این به بعد قادر خواهد بود که به زندگی در خارج رحم ادامه دهد
موی سر بسیاری از کودکان در هنگام تولد کامل است و طول موهای آنها ممکن است بین 1.2 تا 3.8 سانتی متر باشد. اگر رنگ موی کودک شما با خود شما یکسان نیست تعجب نکنید. برخی نوزادان هم تنها کمی موی کرک مانند دارند

 

Typically, baby now measures 19.5 inches (50 cm) from the head to the heel.

Baby weighs up to 7 pounds or 3 kilograms.

The head diameter is over 3.5 inches ,9cm.

The water could break at any time.

If it does happen, see a doctor immediately.

Gaining one ounce per day, your baby is growing rapidly. An elbow, foot or head بغلmay protrude from your stomach when baby stretches and squirms about.ماچ Soon, as the wall of your uterus and your abdomen stretch thinner and let in more light, your baby will begin to develop daily activity cycles.

Even though you are three weeks from your due date, you are now considered full term. In most cases, nothing will be done to stop your labour once it starts, even if it is before your 40th week.
If you go into labor at this point your careprovider will not try to stop it.
So what are the signs that your labor may be starting

Regular contractions that grow longer, stronger and closer together.

Contractions that are not affected significantly by a change in your activity level.

A trickle or gush of fluid from your vagina.

A regular, rhythmic backache.

If you have any of these signs, contact your doctor/careprovider immediately.

Babies between 37 and 42 weeks are considered full-term -
- a baby born before 37 weeks is premature and after 42 is post-term.

Have you packed a bag ready for the birth


 
خورشید خانوم
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

از پشت کوه دوباره

خورشید خانوم در اومد

با کفشای طلا و

 پیرهنی از زر اومد

 

آهسته تو آسمون

چرخی زد و هی خندید

ستاره ها رو آروم

از توی آسمون چید

 

با دستای قشنگش

ابرا رو جابه جا کرد

از اون بالا با شادی

 به آدما نیگا کرد

 

دامنشو تکون داد

رو خونه ها نور پاشید

آدمها خوشحال شدن

خورشید بااونها خندید...


 
قلقلی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می‌زنم زمین، هوا می‌ره
نمی‌دونی تا کجا می‌ره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد

 


 
خرید و جایزه
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سیسمونی

سلام

دیروز من پسر خوبی بودم و مامانی را اذیت نکردم ولی اونم از فرصت سواستفاده کرد و با بابایی رفتن خرید . اخه مامانی میخواد بره عروسی و لباس نداشت یعنی تو لباسایی که داشت من حساب نشده بودم . منم پسر خوبی شدم و مدت خرید از خر شیطون پیاده شدم  مامانی هم که از خوشحالی داشت رو سر من (تو دلش) قند آب میکرد تصمیم گرفت واسه من جایزه بخرهاز خود راضی 

اول اینا را خرید که امسشون بخوره و واسه اینه که مماغ کوچولوی من کیپ نشه

بخور سرد وگرم

بعدش هم اینو خرید که امسش پشه بنده و واسه وقتیه که میریم باغ تا من توش بخوابم و پشه ها نیشم نزنن

پشه بند

بعد هم این کفشا را خریدن که من بپوشم و همراه بابایی برم شرکت !!!!!

کفش

اینا هم یکیش واسه اینه که دل منو ماساژ بده تا من دل درد نگیرمبغل

واون یکی هم واسه وقتیه با مامان میریم ماشین سواری ،دنش واسه من تنگ نشه و بتونه منو ببینهمژه

colic pad & mirror

این هم کلاه و شال گردن که تو سرما بپوشم وسرما نخورم

شال و کلاه

مرسی بابایی که مامان را بردی واسه من جایزه بخره ولی من سوارکاری با خر شیطون را خیلی دوست دارم نیشخند

پ.ن١ :این اقا پسر بلافاصله بعد از اخرین خرید سوار بر خر شیطون مشغول سوارکاری شدند

پ.ن ٢: پیشاپیش به اطلاع خاله و عموها که میخوان منو دعوا کنن که اقا پسر را خسته کردم ،میرسانم که تمام پروسه خرید کلا یک ساعت هم نشد


 
توپ سفیدم
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

توپ سفیدم، قشنگی و نازی
حالا من میخوام، برم به بازی
بازی چه خوبه با بچه‌های خوب
بازی میکنم ،با یه دونه توپ
چون پرت میکنم، توپ سفیدم را
از جا میپره ،میره تو هوا
قل قل میخوره، تا زمین ورزش
یک و دو و سه و   چهار و پنج و شش
..


 
من لجبازم
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه

نمیدونم حس اینکه جنین درک و فهم و اختیار داره ،یک حس مادرانه هست یا واقعیت داره . وقتی صداش میزنم عکس العمل نشون میده و این از نظر علمی قابل درکه ولی اینکه وسط بازی تکواندوش! اگه خواستم حرکتشو به کسی نشون بدم کاملا بی حرکت بشه از یک جنین بعیده . ولی این اتفاقیه که روزانه شاهدش هستم و هر بار هم برام تازگی داره

اولین حرکاتش را شب چهارشنبه سوری حس کردم . گویا ترسیده بود و وسط شکمم جمع شده بود . دو بار هم احساسی شبیه ضربه خیلی خیلی خفیف داشتم ، باور نمیکردم که این حرکات یک موجود زنده هست که متعلق به خود خود خودمه. همون روز رفتیم سونوگرافی که تا خانوم دکتر پروب را گذاشت، خیلی سریع از جاش پرید و پشتش را به ما کرد . حرکتش انقدر سریع و شدید بود که هنوز با یاداوری اون اتفاق قند توی دل دوتامون اب میشه . 

کم کم حرکاتش بیشتر شد و هر  بار یه جور تازگی داشت . هر حرکتش میتونه تمام غم و ناراحتی را از ذهنم پاک کنه . هر حرکتی واسه من هزارتا معنی داره و مطمئنم که میفهمه. شاید واسه هرکسی که تجربه نکرده ، خنده دار باشه ولی با تمام وجودم حس میکنم میفهمه.  

دیروز رفتم دکتر وقتی خواست صدای قلب را بشنوه انقدر ورجه وورجه کرد که خانوم دکتر هم شاکی شد . حتی چند بار کاملا صدا حذف شد و خانوم دکتر را ترسوند ولی من چون حرکات را حس میکردم بی خیال بودم .  همین که از مطب اومدم  بیرون دلشوره گرفتم . میترسیدم به خاطر اشتباه من و بی خیالیم اتفاقی بیفته و من دیر بفهمم اول توجه نکردم ولی بعدش تصمیم گرفتم برم بیمارستان و NST (نوار قلب جننین ) بگیرم تا خیالم راحت بشه . از مطب تا بیمارستان تمرین کاراته و تکواندو و تلاش واسه شکستن دنده های من ادامه داشت . ولی همین که خوابیدم و پروب دستگاه را گذاشتم انگار اب روی اتیش . کاملا بی حرکت شد . نیم ساعت خوابیدم ولی دریغ از یک تکون کوچیک. رفتم و اب میوه و شکلات خوردم ،همیشه شوکولات واسش حکم قرص X داشت ولی اینبار ، انگار نه انگار .

دوباره بیست دقیقه خوابیدم و نوار گرفت دیگه نگران شده بودم ، گفتم شاید استرس من باعث شده حرکت نکنه ، رفتم توی حیاط و قدم زدم همین که شروع کرد به تکواندو ! رفتم دوباره نوار بگیرم ولی اینبار هم بی حرکت شد .دیگه شاکی شدم و تصمیم گرفتم برم سونو BPS (بیوفیزیکال) احساس  میکردم دچار جنون شدم وتمام حرکاتی که حس میکنم از تخیلاتمه!!!!!!!!! ناراحتولی همین که نشستم توی ماشین و کمربند را بستم شروع کرد . و من موندم و یک پسر لجبازنیشخند از خود راضیکه نمیدونم از کجا  و چطور میفهمه  . فقط تونستم بگم خدایا شکر و تمام ذهنم را این ایه پر کرد :

فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ

پ.ن : البته من سونو BPS هم رفتم و اونجا  واسه اینکه دلمو بدست بیاره حسابی حرکت کردماچ

وزنش 2798 بود رشدش یک تا دو هفته از خودش جلوتر بود


 
فرهنگ نامه مادرانه
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه

خوابیدن: تقلا برای استراحت با چشمان بسته، رویای دیروز، کابوس امروز، چرت‌هایی بین بیداری، پر کردن فاصله چند دقیقه‌ای بین هر بار غلت زدن که خودش نیم ساعت زمان می‌برد.

دستشویی: میعادگاه مادرانه، روزی 734 بار دیدار، جایی که قبلا گاهی می‌رفتی و حالا گاهی نمی‌روی، فرار به سمت رهایی، تلاش برای هیچ و پوچ.

شکم:  غریبه‌ای از فضا، توپی که یادت نمی‌آید کی قورت داده‌ای، شگفتی هر روز جلوی آینه، عامل جذب گردشگران، جاذبه قوی برای جذب دست‌های دوست و آشنا

ترک پوست: نگرانی تمام لحظه‌ها، عامل توسعه صنعت کرم‌سازی و تولید روغن زیتون، کابوسی که روزی رویش را به همه نشان خواهد داد، دیر و زود دار و سوخت و سوز ندارد.

بچه: غریبه‌ی کوچک، آشنای قدیمی، وعده موعود، کی میشه بیای بیرون، عشق نادیده، لگد توی پک و پهلو، مادرضایع‌کنِ  وقتی که می‌خواهی حرکتش را به بقیه نشان بدهی، تمام فکر و ذکر 9 ماه + باقی عمر، ذکر «تو رو خدا سالم باش» تا آخرین لحظات.

پریناتال: اضافه شده به عبارت آشنای «جیش، بوس، لالا»، وعده‌ی شبانه، همه چیزهای لازم به صورت ام‌پی‌تری، بختت بلند است اگر با معده‌ات به تفاهم رسیده باشند، نخوردنش موجب خسران است و خوردنش موجب غفران.

جوراب پا کردن: «به سادگی آب خوردن» :اسبق، «همسایه‌ها کمک کنید»: فعلی، همکاری کار و اندیشه، آکروبات: رساندن کف دست به کف پا بدون له کردن فرزند.

سونوگرافی: اولین عکس سه در چهار بچه، تصاویر سیاه و سفید مبهم و تیره و تاری که به جز پدر و مادر هیچ کس چیزی از آن سر در نمی‌آورد (البته دکترها هم ادعا می‌کنند چیزی از آن می‌فهمند!)، «قربون دست و پای بلوری‌اش برم» با سوز و اشک و شوق، «ملاقاتی دارین» برای نی‌نی‌ها، استرس تا حد مرگ به خاطر هر نگاه ناجور سونوگرافیست به مانیتور، کشیدن یک نفس عمیق و راحت بعد از اطمینان از سلامت بند بند انگشت بچه.

ملاقات با دکتر: چاق سلامتی با دکتر به صرف اندازه‌گیری وزن و فشار و شنیدن ضربان قلب بچه، ارائه پول نشانه شخصیت شماست، دادن پول زور فقط محض هماهنگ کردن قرار ملاقات بعدی، پرسیدن سوال‌های تکراری و شنیدن جواب‌های تکراری‌تر، مریض‌هایی که همگی فکر می‌کنند یک مورد منحصر به فرد هستند و دکترهایی که به نظرشان همه مریض‌ها عین هم‌اند

نوشته شده توسط من. جون دوست خوبم


 
تنبلی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

گل همه رنگش خوبه

بچه زرنگش خوبه

تو کتابا نوشته

تنبلی کار زشته

تنبل پاشو بیدار شو

از رخت خواب جدا شو

بشور دست و رویت

شانه بزن به مویت

مسواک بزن به دندان

تا بشی شاد و خندان


 
35
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

تقویم بارداری امروز دو تا عدد ٣۵ نشون میده

سن بارداری : ٣۵ هفته  و     ٣۵ روز دیگه باقی مونده

از فردا وارد هفته سی و  ششم میشیم

کودک شما چگونه تغییر می کند؟

وزن کودک شما هر روز زیاد می شود، تقریبا روزی ٣٠ گرم. وزن او حدود ٢٧٠٠گرم است و حدود ۴٨.٢ سانتی متر طول دارد. موهای کرک مانند او و همین طور ورنیکس (ماده نسبتا چربی که بدن او را پوشانده بود و از پوست او در برابر مایع آمنیوتیک محافظت می کرد) در حال ناپدید شدن هستند. کودک شما همه این مواد را به همراه دیگر ترشحاتی که به درون مایع آمنیوتیک می ریزند، می بلعد و این مواد تا زمان تولد در شکم او باقی خواهند ماند. این مخلوط سیاهرنگ که مکونیوم نامیده می شود، اولین مدفوع کودک شما را تشکیل خواهد داد.
در انتهای این هفته کودک شما کامل شده است. به کودکانی که در بین هفته های سی و هفتم و چهل و دوم به دنیا بیایند کامل می گویند، به آنها که قبل از ٣٧هفته بدنیا می آیند نارس و بعد از ۴٢هفته دیررس می گویند.

 

 

The baby's body is becoming chubby as fat layers build.

Between now and birth they may gain about an ounce (30g) a day

You may feel contractions of the womb, called Braxton Hicks contractions.

 

Your baby is almost ready, a pair of kidneys and the liver has begun processing some waste products, the only organ still to mature is the lungs.

This week your baby may drop into the birth canal, this is called 'lightening' or 'dropping'. If this is not your first baby, this 'lightening' may not occur until right before labor. Your care provider may refer to it by saying that your baby is now 'engaged'. The majority of babies are now in the birth position, either head down (vertex) or butt down (breech), most will maintain this position until birth. Any movements that they make are more likely to be rolls from side to side.You may notice when this happens because it will suddenly become much easier for you to breathe. While breathing becomes easier, walking may be the exact opposite. If your baby has dropped you may find yourself visiting the bathroom much more often as baby is resting right on top of your bladder again.

 


 
خدایا، شکر
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه

 این مطلب  توی اکثر وبلاگهایی که مامان ها واسه بچه هاشون مینویسن دیده میشه. شاید واسه سایرین مفهوم خاصی نداشته باشه ولی واسه من لذتی امیخته با ترس داشت.

خدایا، شکر.

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید : ” می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ “
خداوند پاسخ داد : ” از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او از تو نگهداری خواهد کرد . “
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه : ” اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند . “
خداوند لبخند زد : ” فرشته تو برایت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . “
کودک ادامه داد : ” من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ “
خداوند او را نوازش کرد و گفت : ” فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . “
کودک با ناراحتی گفت : ” وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟ “
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : ” فرشته ات ، دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی . “
کودک سرش را برگرداند و پرسید : ” شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ “
- ” فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . “
کودک با نگرانی ادامه داد : ” اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود . “
خداوند لبخند زد و گفت : ” فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛ گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود . “
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : ” خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید . “
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : ” نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی .


 
خدایا هر چی تو میخوای
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

امروز داشتم دنبال شعردر مورد پسر مامان! توی گوگل سرچ میکردم( حسادت به پست پوشیدنی ٣) که این مطلب را دیدم . هیچ ربطی به موضوع من نداشت ولی خیلی به دلم نشست . شاید تو این وضعیت و استرس های چند گانه ! بهترین داستانی بود که ممکن بود بشنوم .

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

 

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم


 
دوست
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

مورچه داره می بافه

با نخ زرد و یشمی

برای دوستِ خوبش

یه شالِ گرمِ پشمی

ریخته کنارِ دستش

صد تا کلافِ کاموا

مورچه می گه: «خدایا!

تموم می شه تا فردا؟»

زرافه دوستِ مورچه

فردا می شه سه سالش

هر چی براش می بافه

تموم نمی شه شا لش


 
پوشیدنی 3
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سیسمونی

پسر بابا قشنگه
با زندگی یه رنگه
شب که بابا تو خونه ست
پسر بابا رو شونه ست
بالا و پایین می ره
نفس اونو می گیره
امّا بابا می خنده
دور غم و می بنده
اگر چه خیلی خسته اس
لباش مثال پسته اس
دلش چه شاده شاده
خوشیش چقدر زیاده
پدر و پسر تو اَبران
با اون لبای خندان
دست علی یارشون
خدا نگهدارشون

قربون دوتاشون برم منماچ

لباسهای خونه واسه وقتی میخواد رو دوش بابایی بره بغل

سایز 0


 
هفته 35
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

کودک شما در حال بزرگ شدن است! وزنش بیشتر از 2250 گرم شده و طول بدن او هم کمی بیشتر از 45.7 سانتی متر است. هرچند رحم شما جای گرم و نرمی است، اما چون فضای داخل رحم کمی کوچک است کودکتان نمی تواند در آن شیرجه بزند یا غلت بخورد! البته او همچنان به لگد زدن ادامه خواهد داد. اکنون کلیه های او کاملا رشد کرده اند و کبد او نیز می تواند مقداری از ضایعات بدن را فرآوری و دفع کند. رشد فیزیکی کودک شما تقریبا به پایان رسیده است و او در چند هفته آینده فقط وزن اضافه خواهد کرد 

The body is growing round due to developing fat layers.

Your baby's reflexes are coordinated.

Lungs are almost fully developed.

About 90% of babies born this week survive.

Most babies gain about half pound per week in the last month of pregnancy. Fat stores accumulate in the legs and arms. These layers of fat will help them regulate their body temperature. Baby still doesn't have enough fat deposits beneath its skin to keep warm outside your womb. If born now the baby would probably be put in an incubator, about 90% of babies born this week survive.

Lungs are almost fully developed. Your baby's reflexes are coordinated, they turn their head, grasp firmly, and respond to sounds, light and touch. You should still feel movement every day. He or she is about 5 and a half pounds and growing fast, it is getting short of space in the womb.

Your uterus has become more cramped, your baby's kicks and other movements less forceful. You may want to check on your baby's movements from time to time and do a kick count.

Baby may push up against your ribs and make you a little breathless. Soon your baby's position changes to prepare itself for labor and delivery. The baby drops down in your pelvis and you will be able to breathe easily again.


 
مامان بزرگ
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

سلام

امروز هه کم دلم گرفته اخه مامانجونم ،مامان بابایی، که من کلی دوسش دارم ،مریضن . من کلی دعا میکنم که زود زود خوب بشن . شما هم واسشون دعا کنین .

این شعر هم از طرف من واسه مامانجونم که هیچ وقتشم چارقد نداشتهبغل

مادربزرگ
وقتی اومد
خسته بود

چار قدش و
دور سرش
بسته بود

صدای کفشش که اومد
دویدم

دور گُلای دامنش
پریدم

بوسه زدم روی لُپاش
تموم شدن خستگی هاش

مامانجونی خودم میام دکتر میشم خوبت میکنمماچقلب


 
پوشیدنی 2
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سیسمونی

توپولویم توپولو
صورتم مثل هلو
قد و بالام کوتاهه
چشم و ابروم سیاهه
مامان خوبی دارم
میشینه توی خونه
میدوزه دونه دونه
می پوشم خوشگل می شم
مثل دسته گل می شم

به کسی نگی مامانی خیاطی بلد نیست.خجالت


 
شعر عمو
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کودک

این شعر را عمو جونم واسم نوشتن

جوجه جوجه طلایی
نوکت زرد حنایی

تخم خود را شکستی
چگونه بیرون جستی

گفتا: جایم تنگ بود
دیوارش از سنگ بود

نه پنجره نه در داشت
نه کس زمن خبر داشت

دادم به خود یک تکان؛
مثل عمو پهلوان (اصل شعر رستم پهلوان بوده) مغرور

تخم خود را شکستم
یکباره بیرون جستم

اخه عمو هم میدونه من چقدر زورم زیاده ولی من با جوجه طلایی چندتا تفاوت دارم

1.جای من تنگه ولی دیوارش نرمه همش با پاشنه پام تلاش میکنم دیوارش را سوراخ کنم مژه ولی مامانم کلی وعده و وعید میده که واسم جایزه میخره تا پامو جابجا کنم ناراحت

2.من از عمو هم پهلوونترم  اخه وقتی تکواندو تمرین میکنم باباییم میگه "پسرم زورش زیاده" و از اونجایی که تا حالا نگفته "داداشم زورش زیاده" پس من از عمو جونم هم قویترماز خود راضی

3. من هر قدر تلاش میکنم این دل مامانی نمیشکنه که من بیام بیرون . باید یک جلسه اموزشی با جوجه طلایی بذارم

 


 
چند کلمه حرف حساب
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام

اینجا را مثلا واسه من ساختن ولی من که کاری به کار این چیزا ندارم یکی نیس بیاد به این مامانی و بابایی من بگه به جای این کارا بیاین به فرک من باشین.  آی هوار، مردم به دادم برسین اخه من تا ۶هفته دیگه میخوام بیام توی دنیای شما ولی هنوز امس ندارم. حالا این به کنار این قابل تحمله ولییییییییییییییییی  یکی بیاد بین ما قضاوت کنه بابا من تپلم، این شیمک مامانی واسه من تنگه ولی این مامانی منو درک نمیکنه، تا تکون میخورم دستشو میذاره رو شیمکش و فشار میده که مثلا ذوق کنه ولی یکی نیس بهش بگه این جای کوچولوی منو تنگ میکنه بازم این قابل تحمله وای به روزی که یکی دیگه هم در فاصله یک کیلومتری باشه!یکی نیست بگه اخه مامانی مگه شما تکون میخوری همه نگات میکنن که تا من جابجا میشم به همه اطلاع میدی!؟؟ ،از اون هم بدتر وقتیه که حوصلم سر میره میخوام بیام بیرون باید ببینینش، میشینه به گریه و التماس که نیام. اخه من خسته شودم دیگه تحمل جای تنگ و تاریک ندارم.  حالا خوبه خودش از خونه نشینی خسته شده ولی انتظار داره من از اینجا خسته نشم . شوما شاهد باشین که من چقدر تحمل میکنماااااااا ولی کیه که قدر بدونه

  اخیش درد دل چیقده خوبهبغل

الان هم باید تکواندو تمرین کنم بقیه حرف حسابام را بعدا به اطلاع میرسونم


 
خوردنی!!!!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سیسمونی

خیال باطل