پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

به احساسات من احترام بگذار ( از وبلاگ آقای کوچک)
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادرانه

این چند مثال را بخوانید. چند بار تجربه شان کرده اید؟ اگر پدر و مادر هستید، خاطرات رفتارتان با فرزندتان را مرور کنید و اگر پدر و مادر نیستید، مشاهداتتان از رفتار دیگران با فرزاندانشان را به یاد بیارید.

مثال اول : فرزند شما از دیدن یک خواب پریشان یا مواجهه با یک تجربه تلخ (مثلا رفتن به مطب پزشک) اعلام ترس میکند. او را در آغوش میگیریم و میگوییم «پسرم/ دختر، دکتر که ترس نداره»… و یا «چیزی نیس عزیزم، خواب دیدی… ترس نداره که»

مثال دوم : وقتی بخاطر ناتوانی در انجام یک کار (مثل باز کردن کیف) بچه نوپای شما عصبانی می شود و دست بر قضا چهره بانمک و محیرالعقولی پیدا میکند و شما و جمع اقوام به این عصبانیت می خندید. چه بسا دستی هم به سرش میکشید و به کمکش می روید. یا شاید عصبانیت او را با بیخیالی رد میکنید و با جمله و عبارتی خشم او را با شوخی خود طاق می زنید

مثال سوم: پسر بچه ای که به زمین خورده و گریه می کند و شما در آغوشش میگیرید و در گوشش زمزمه میکنید که «مرد که گریه نمیکنه» و یا «زمین خوردن که گریه نداره»

 

****

از این مثالها بسیار است. شاید شما هم چندتایی را بتوانید اضافه کنید. احتمالا بعد از این رفتار عاقلانه و خردمندانه کلی هم ژست گرفته ایم که به به، چه پدر و مادر خوبی. چقدر متمدنانه به تربیت فرزندانمان مشغولیم؛ چون نه پشت دست بچه هایمان را داغ میکنیم و نه بخاطر نقاشی رو دیوار سیلی تقدیم میکنیم اما، این اقل قواعد در تربیت فرزند انسان است! رعایت حرمت «تن» انسان را آموخته ایم اما بی خبر از سرکوب شایعی که در خصوص روح و احساسات فرزاندانمان به کار میگیریم.

این نوشته را برای «خودمان» مینویسم. خودمان یعنی، همین پدرمادرهای جوان و هم نسل ما که هرکدام لااقل یک جفت لیسانس در خانه داریم و مدعی بسیاری از علومیم از اجتهاد در دین گرفته، تا علم اداره بلاد و اصناف سیاست و اقتصاد خرد و کلان و… اما هرچه بیشتر دقت میکنم میبینم چقدر در تربیت فرزند نابلد و ناآموخته ایم.

به همین سادگی، هیجانات عاطفی فرزند، سرکوب می شود. فرزندی که در معرض این گونه تربیت قرار گرفته است، به مرور یاد می گیرد که به احساساتش اعتماد نکند. چون از هرچه می ترسد، ترس ندارد! و برای هرچه گریه می کند، گریه ندارد! اتفاقا اگر برای چیزی عصبانی می شود، همانی است که پدر و مادرش به آن «می خندند»! و حال دوباره یادآوری کنیم به خودمان که ما خدایان فرزندانمان هستیم. هیچ خوب و هیچ بدی برای فرزند وجود ندارد مگر آنکه از گفتار و رفتار ما خوب و بدش را استنباط کند.

این همان جوان فرداست که از بیان احساساتش عاجز است. چون همواره تمام احساسات بروز داده اش، کتمان شده و بدتر از آن، به احساسات خودش هم اعتماد ندارد. یعنی نمیداند حالا که «دوست دارد» آیا واقعا محبوبش «دوست داشتنی» است؟

این یک تلنگر بود، مقدمه و نتیجه خاصی ندارد. فقط خواستم دانسته هایمان را تقسیم کنیم تا ضرب در تعدادمان بشود. همین…

 

این مطلب را از وبلاگ یکی از دوستان گذاشتم . وبلاگی که خوندنش را به همه توصیه میکنم