پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

حسنی
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر کودک ، سلمان

 

 

اولین کتابی که تقریبا حفظ شدی ...... انقدر خوب بلدی که گاهی به جای حسنی اسم کسی که داری براش شعر میخونی را میذاری ....... مثلا میگی پریسا نگو ...... بابای پریسا میگفت .... و.الی آخر   این وسط کاکلی را خیلی قشنگ میگی .... همه واسه تاتویی! گفتنت غش میکنن 

حسنی نگوبلا بگو تنبل تنبلا بگو/موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه/نه فلفلی نه قلقلی نه  مرغ زرد کاکلی (تاتویی)/هیچکس باهاش رفیق نبود/تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم ؟ 
نه نمیام نه نمیام/سرتو می خوای اصلاح کنی؟ /نه نمی خوام نه نمی خوام

/کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها/الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار بیارم دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین سر در هوا سم بر زمین/یالت بلندو پرمو دمت مثال جارو یک  کمی به من سواری میدی؟/-نه که نمیدم/چرا نمیدی؟/واسه اینکه من تمیزم پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه!
غازه پرید تو استخر/تو اردکی یا غازی؟/من غاز خوش زبانم/میای بریم به بازی؟ /نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من صبح تا غروب میون آب کنار جو مشغول کارو شستشو/اما تو چی؟/موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه
در وا شدو یه جوجه دوید و اومد تو کوچه 
جیک جیک کنان گردش زنان/اومدو اومد پیش حسنی/جوجه کوچولو کوچول موچولو میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا/ جوجه ریزه میزه ، ببین چقد تمیزه؟/ اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون دوید و اومد تو میدون:آی فلفلی آی قلقلی میاین با من بازی کنین؟/نه که نمیایم/چرا نمیاین؟ /فلفلی گفت/من و داداشم و بابم و عموم هفته ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین/موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش 
حسنی میای بریم حموم؟/میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟/میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل ترو تمیزو تپل مپل
الاغ و خروس جوجه و غاز و ببعی با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی/حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت: کاری  اگه نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت: قوقولی قوقو قوقولی قوقو هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت: حسنی برو تو کوچه بازی بکن با جوجه
غاز میگفت: حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا


توی ده شلمرود حسنی  دیگه تنها نبود


 
عاشقتممممممممم
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادرانه

عاشقتم .... خیلی زیاد ۱....

این یعنی همیشه و همه وقت و همه جا عاشقتم ....

این یعنی عاشق اینم که از ساعت یک بعد از ظهر هر کاری کنم تا تو بخوابی و بعد از خوندن پنج تا کتاب و ده تا شعر و کشیدن سه تا نقاشی و یک ساعت لالایی خوندن وقتی به این نتیجه میرسم که ادامه این روند یعنی اذیت کردن تو و دیوانه شدن خودم .....  ساعت چهار ونیم .....بیای بشینی روی دسته مبل کنار من .... سرت را بذاری رو شونه ام و بگی :  بخون ایجّا چی نِبِشته ( بخون اینجا چی نوشته ) و وقتی من دارم برات روش درمان لیکن پلان۲ را میخونم نفسات منظم شه .... پلکات سنگین شه و بخوابی ..... و من نتونم از جام تکون بخورم چون میترسم بیدار شی  

 

۱: بچه که بودم سوال ذهنم این بود که وقتی میگن صفات خدا حد نداره یعنی چی . الان با همه وجودم حس میکنم .... عشقم به تو حد نداره 

پ.ن: این عشق با عشق به همسرم زمین تا اسمون متفاوته .... فقط متفاوته .... مقایسه کمی نمیشه کرد

۲: یه بیماری پوستی


 
خواب
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان

 صدای پدر و پسر از اتاق میاد ..... قراره خوابوندن سلمان را یاد بگیرم .....

کار آسونیه .... بخوابین ... خونه را ساکت کنین ... چراغا را خاموش کنین .... براش شعر بخونین ..... اینا راه کارهایی هست که از دیگران میشنوی ولی وقتی نمیخواد بخوابه نمیتونی هیچ کاری کنی  ... و این آخری را فقط قشر خاصی متوجه میشن .... فقط اونایی که یک بچه سخت خواب!!! داشته باشن 

ادامه سناریو 

صدای پدر : + بخواب عزیزم برات قصه بگم ... یکی بود یکی نبود ... یه روز یه اقا شیره بوده که یه پسر داشت ... اسم پسرش سلمان بود .... سلمان خیلی پسر خوبی بود و .......(از دو تا ده دقیقه ادامه داستان) 

کم کم صدای پدر آرومتر میشه .... فاصله کلمات بیشتر میشه و .......... سکوت .........

از خوشحالش نمیدونی چکار کنی .... پاورچین ، پاورچین میری سمت اتاق ....بعله پدر خوابیده .....و پسر ...... نشسته بالا سر پدر با موهاش یا با عینکش یا با موبایلش یا با هر وسیله دیگه ای که ممکنه اون نزدیکی باشه بازی میکنه ....... چشماش که به تو میافته با معصومیت میگه : دسّه تموم نشد (قصه تموم نشد ). و دو دقیقه بعد مامان نوردی آغاز میشه ..........

و از همه داستان زیباتر اینه که فردا پدر با افتخار میگه : دیدی خوابوندنش سخت نیست ... باید حوصله داشته باشی 


 
پاییز
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

و پاییز ثانیه ثانیه میگذرد ....

یادت نرود ... اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت ارزوی خوب دارد

 

ممنون خاله الهام ....


 
شاعر کوچک من
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان

سلمان خیلی شعر دوست داره و بهترین بازیش اینه که بشینه براش کتاب شعر بخونیم ..... مدتیه خودش شعر ها را برا خودش میخونه ....مثلا میگه : پلندم ..با دُرد و شیر میجندم  ( پلنگم با گرگ و شیر میجنگم ) یا بقیه شعر هایی که به زبون خودش نوشتم ........... امروز نشسته بود مشغول خرابکاری با مداد شمعی هاش و خمیر بازی ..... دستاش پر رنگ بود و کلا چرکولکی شده بود که دومی نداشت 

یه بار گفت دستم کثیف شده بیا بشور .... گفتم بازیت تموم شد میبرم .........دیدم داره با خودش زمزمه میکنه ......

دست ندو بَیا بودو ( دست نگو بلا بگو ) ....تَمبلا بودو ( تنبل نتبلا بگو ) ...روی شیاه ناخون دیاز واه واه واه ( روی سیاه ناخن دراز واه و واه و واه ) ......نه سممان نه مامان نه بابا ....هیشتس رپید نبود ( هیچکس باهاش رفیق نبود )......

دید دارم نگاهش میکنم خندید و فرار کرد ....... بغل


 
شعر یا نُت
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر کودک ، سلمان

دینگ دینگ دَنگ دَنگ دینگ دینگ دنگ ............ساعت هی میزنه زنگ 

آفتاب در اومد ، پاشو ........... خورشید میگه بیدار شو 

دینگ دینگ دَنگ دَنگ دینگ دینگ دنگ ............ساعت هی میزنه زنگ 

 

Twinkle, twinkle, little star,
How I wonder what you are.
Up above the world so high,
Like a diamond in the sky.
Twinkle, twinkle, little star,
How I wonder what you are!

When the blazing sun is gone,
When he nothing shines upon,
Then you show your little light,
Twinkle, twinkle, all the night.
Twinkle, twinkle, little star,
How I wonder what you are!

Then the traveler in the dark
Thanks you for your tiny spark;
He could not see which way to go,
If you did not twinkle so.
Twinkle, twinkle, little star,
How I wonder what you are!

In the dark blue sky you keep,
While you thro' my window peep,
And you never shut your eye,
Till the sun is in the sky,
Twinkle, twinkle, little star,
How I wonder what you are!

 

سلمان این دوتا شعر را قاطی میخونه ...دلیلش هم ریتم اهنگشه که یکسانه ( دو دو  سل سل لا لا سل ......فا فا می می ر ر  دو.)...اینو خواهرم کشف کرد .... من که در زمینه موسیقی و نت کلا فسیل شدم 


 
گنجشکک اشی مشی
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان

دُندیشتَتِ اَمشی مَمشی .... لب بوم ما بشین.......بارون بیات خیس بشی....برف بیاد دوولّه بیشی ....بیهوتّی تو حوض دَدّاشی ..... تی میدیره؟ ندّاش باشی .... تی میپزه آپشز باشی ...تی میحوره ...امشی ممشییییییییییییی


 
یه توپ دارم قلقلیه
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان

یه توپ دایم دیدیییه..... سوخ و سیفید و آآآبیه ........میزنم زمین هبا میی یه ..... نیییدونی تا تیجا مییه ..... من , توپ ,‌نداشَم ........ مشقام بِبِشَم .... بابام عییییییییییدی داد ....توپِ دیدییی داد


 
مواظب باش
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان

خدا را شکر سلمان خیلی پسر خوبیه .... مثل هر بچه ای ممکنه گریه کنه یا لج بازی کنه ولی کلا پسر خیلی خوبیه ..... هر وقت زمین میخوره یا اسیب میبینه یک کم گریه میکنه و میاد تا من محل اسیب! را ببوسم تا خوب بشه ..... 

چند دقیقه پیش خواستم لپ تاپ را از زمین بردارم که با گوشه صورت سلمان برخورد کرد ..... بغلش کردم و صورتش را بوسیدم و با اعتماد به نفس اینکه ضربه خفیف بوده و من هم که بوسش کردم!!!‌گفتم : خوب شد ؟

میگه : نه.... باید بِدی بیبَشّید  ..دیده هم بوباظی باش !!!! ( نه ... باید بگی ببخشید ...دیگه هم مواظب باش )تعجب


 
بیست و پنح ماهگی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 
اتل متل
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان

اَمتَل مَمتل توتویه ...داب حسن چیچویه ....نه شیر  نه ایپسون ...شیرشو بردن ایندسون ......یه زن ترتی بیسون ......امسش بذار عَم دِزدی....تویاش نمدِزی......هامشین آمشین ..پا بَر چین 


 
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: وصیت
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست       روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است

 کاکل از بالا بلندی رتبه ای پیدا نکرد                 زلف از افتادگی لایق مشک و عنبر است

 شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند     پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است

 آهن و فولاد هر دواز یک کوره آیند برون        آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است

 نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست     جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است

کره اسب از نجابت در تعاقب می رود                 کره خر از خریت پیش پیش مادر است

سعدیا عیب خودت گو مگو عیب دگران            هر که گوید عیب خود او از همه بالا تر است

 

 

میدونم جای این شعر اینجا نیست ولی نیاز داشتم هر روز اینو ببینم ..... گذاشتم اینجا تا هم من هر روز ببینمش و هم وصیتی باشه برای پسر نازنینم  


 
مامان نوردی
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان

سلمان همیشه عادت داره از سر و کول من بالا میره .... خیلی دوست داشتنیه ولی گاهی هم گره خوردن موهام و کشیده شدن اونها باعث میشه تحملم را از دست بدم و نذارم به مامان نوردیش! ادامه بده ..... اتفاقات زیر به ترتیب زمانی در طی  مامان نوردی رخ داده 

 

سلمان بیست و دو ماهه .......من در حال کتاب خوندن ..... سلمان باشکم روی سر من خوابیده!!! گردنم درد گرفته و هر بار میارمش پایین مثل برق برمیگرده سر جاش ..... موهام به هم گره خورده و داره کنده میشه  ....کلافه

-مامانی ..نکن میوفتی 

*نی اووتم (نمی افتم )

-اخه اون بالا چی کار میکنی ؟

*پیتیکو میتونم (پیتیکو = اسب سواری میکنم )

-مگه من اسبم ؟!

*نه تو الاخ ِ منی !!!!!!(نه تو الاغ !!منی )خنثی 

 

سلمان بیست و چهار ماهه ..... خونه مامان و بابای من ...... سر میز عصرانه ..... به جای غذا خوردن از سر و کول من بالا میره ..... میارم پایین ....درباره میره بالا ..... خب من روی صندلی نشستم و همه اطرافم لبه های تیز میز و کابینت و غیره هست .... 

-نکن عزیزم ...خطرناکه بشین رو صندلی غذا بخور

*نییییییخام (نمیخوام)

ـ خب برو تو هال .... انقدر کار بد نکن 

* کار حوب میتوونم ،بازی میتونم  (کار خوب میکنم ،بازی میکنم ) 

-نه این کار بده ...خطرناکه ..هم مامان اذیت میشه هم خطرناکه  اصلا این چه جور بازیه؟

*میموووون بازی!!! من مییمون هستم تو دِلَخت (درخت).......

مامانم متوجه جمله سلمان نشدند و ازش پرسیدند که تو چی هستی ؟ اسمت چیه؟

*من مییموونم اسمم مانتیه(monkey)

 

 

سلمان بیست و پنج ماهه 

من سرخوش و سرحالم و از این مامان نوردی لذت میبرم ...روی زمین نشستم و به مبل تکیه دادم ...سلمان از روی شونه من میره رو مبل و خودش را میندازه رو سر من و باکله ! لیز میخوره میاد پایین تو بغلم .....( نگران نباشین تعریفش خطرناکه ولی واقعا خطر نداره همه اطراف هم پشتی و بالش چیده شده ) بعد می ایسته و دستش را میندازه گردنم و بوووووووس بوووووووس ..... لباس استین حلقه پوشیده ....تو یکی از سانس های بوس بارون!‌بازوش را گاز گرفتم ...... 

دو قدم رفت عقب...تو چشمام زل زده .....میگه :* مامان داز تار بدیههههناراحت

ـ ببخشید 

* حالا بوس تُن تا حوب شه ....درد دِرِِ ِفت 

-ماچ

بعد دستش را دراز کرده که با من دست بده و میگه :

* دُول  بده دیده تار بد تترار نشه !! (قول بده که دیگه کار بد تکرار نشه )بغل


 
!
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: وصیت
 
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود . .