پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

بزرگ شدی پسرکم !
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

از تو اتاق خودش با فریاد میگه : مامان میشه برام گل قرمز بخری؟

 

- بله عزیزم ... حالا گل قرمز میخوای چیکار؟

+میخوام برم عروسی!

- عروسی کی؟

+ صهبا!......... تو میدونی عروسی صهبا کجاست؟

-نه ... تو میدونی 

+ نه منم نمیدونم 

- صهبا کیه؟

-اینم نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

من فدای این فکر و تخیلات تو ..... آخه ما یه دونه صهبا نداریم که تو بشناسی...... آخرین عروسی که رفتی هم یکسال و چند ماه پیش بود .... در واقع تا حالا دو تا عروسی بیشتر نرفتی...................همه اینا به کنار..... گل قرمز از کجا بلدی؟؟؟؟؟؟؟قلب

بغل

 


 
حس مادری
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

همیشه بچه ها را دوست داشتم  .... تمام دوران نوجوانیم همبازی بچه های کوچک فامیل بودم .... ربطی به نسبت فامیلی یا حتی خوشکلی و زشتی بچه ها نداره ... کلا این آدم کوچولوها را دوست دارم ....  انقدر که کشیک های 48 ساعته اطفال اصلا اذیتم نمیکرد ... گاهی ساعت های استراحتم را در اورژانس میگذروندم .... انقدر که از کودکی هر وقت بحث شغل آینده بود میخواستم مربی مهدکودک باشم ..... من عاشق بچه هام .......ولی سلمان یه رنگ دیگه است .... سلمان جان منه.... حس میکنم زندگی، با سلمان تو همه رگ هام و سلول هام جریان داره .... واقعا حسی که به سلمان دارم قابل توضیح نیست ... باید با تمام وجود لمس کنی تا بفهمی

  از روزی که مادر شدم با سوالات زیادی روبرو بودم .در مورد حس مادری و عشق به فرزند.... اولین نفر پدربزرگم بود .... همون روزهای اول... همون روزهایی که سرخوش از مادر بودن تو آسمونا سیر میکردم و خسته از بی خوابی و خستگی های رایج یک مادر ناشی ......... پدر بزرگم پرسید : حالا سلمان را بیشتر دوست داری یا ح ( همسرم )؟ اصلا نیاز به تفکر نداشت .... برام واضح بود... ح ....

درسته عشقم به همسرم شباهتی به عشق به سلمان نداره .... درسته هر بار اونو میبینم مثل وقتایی که سلمان را نگاه میکنم قلبم فشرده نمیشه .......درسته وقت کمتری را با هم میگذرونیم .... درسته اختلاف نظر داریم .... همه اینها درسته ... ولی اگه بخوام یه مدل کمّی از این دو تا عشق متفاوت بسازم ........... اون عشقِ بی صداتر، ..بزرگتر میشه ...... سلمان ثمر زندگیمونه .... هر دو از جون و دل با همه وجود انرژی میذاریم تا به نتیجه برسونیم .... ولی همسرم همه زندگیمه ... 

 

امروز وبلاگ دوستی را خوندم ..... نوشته بود:

من : من فکر می کنم بدون بچمون می تونم زندگی کنم ولی بدون تو میمیرم. مادر آشغالیم نه؟؟؟

جوجه: نه، تو گُلی!

من: چه گل کثیفی...

 

و کامنتهای جالبی داشت .... بعضی ها عشقشون را ستوده بودند و آرزو داشتند که عشقشون پایدار باشه ....

و بعضی ها با خشونت حس مادریش را مورد حمله قرار داده بودند  

با دیدن این پست یادم به سوال پدربزرگم افتاد... 

هنوز بعد از دو سال ونیم همون حس را دارم ..... سلمان جان منه ... عمرمه ... نفسمه... ولی... بدون ح . وجود ندارم که جان و عمر و نفس داشته باشم 

حسم بعد از خوندن این بود که بدون سلمان دیوانه میشم .... واقعا دیوانه میشم ..... ولی بدون ح . میمیرم ....... 

 

خدایا ... عزیزانم را به تو میسپارم ... 


 
وقی سلمان عکاس می شود.
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

سلمان جون خیلی جدی عکس می گیره ....... قلب


 
هنر نمایی!
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

وقتی یک پسر دو سال و نیمه داری و اعتقاد داری برای آموزش دستشویی رفتن نباید به بچه فشار اورد ..... یا به قول اطرافیان تنبلی! و در نتیجه تا این سن!!!!از پمپرز *استفاده میکنی.... روزی که بچه از خواب بیدار میشه و میگه دیگه نمیخوام پمپرز بپوشم ...ش ورت میخوام ..... در حالی که هنوز برای دفع اعلام نمیکنه .... چندان روز خوشایندی نیست ...وقتی مجبوری دستشویی را روزی صد بار حسابی بشویی و ضد عفونی کنی چون ممکنه بدون دمپایی بره دستشویی  ..... وقتی شب میخوای بخوابی و باز هم نمیذاره و تا صبح از ترس کثیف شدن تشک بیداری ...و یک روز دیگه به همین ترتیب...روز سوم !.......وقتی بعد از هر بار  استفاده از لگن به عنوان جایزه بپر بپر !!!!! ( یک بازی که هزار بار باید با سلمان بپری بالا!) میکنی  نتیجه هنر نمایی برای نگه داشتن پسرک توی دستشویی همین میشه دیگه...............

 

تنها مشکل این بود که آقای پدر با دیدن هنر نمایی ها فرمودند : وااااااااااااااایییییییییییی سلمان چقدر خوب نقاشی میکنه !

البته این بعد از صد بار پاک کردن و کشیدن بود .... یه وقت فکر نکنین همه هنرم تو این سه روز اینا بوده!

و این هم انواع لگن و چهار پایه که هر بار باید موقعیتشون تغییر کنه تا راضی به استفاده بشه

 

 

* پمپرز یعنی همون پوشک کامل بچه!!!! خب نمیدونم اسمش چی میشه .... ما به این نام صداش میکنیم! اصلا هم ارتباطی با اون مارک بیگانه! نداره 


 
صدا
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

دوتا انگشتاش را محکم فشار داده تو گوشش.) در واقع گوشش را انقدر محکم گرفته که صدای منو نمیشنوه!)............. میگه : مامان صداتو کم کردم .... صدای خودمو زیاد کردم !


 
گردش
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

اولین گردش سلمان و دوستان! در سال 1391




 
نویسنده جدید
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسنده جدید

پست قبلی میخواستم بنویسم که یک نویسنده جدید به وبلاگ ما اضافه شد ......... بانوی هنر.... زن عموکوچیکه ی سلمان ...... البته صفت کوچک به خاطر سنش هست.... دلش به بزرگی دریاست و محبتش به سلمان حد نداره .........

خب حالا این نویسنده جدید یا جاری جان چه ربطی به سیل داشت که تا خواستم در موردش بنویسم خاطره سیل را نوشتم .... خدا میدونه !!!!!!!!!

خودم فکر میکنم به خاطر محبتش تو این مدت کم با همه اختلاف  عقاید و اختلاف نظرات و نسبت جاری ای!!!! اومده اون وسطای قلب من جا گرفته ............و خب البته شما میتونین هر فکری کنید!!!!! نیشخند باشد که این حس جاری بودن ما آرام پذیرد شیطان


 
!!!!
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: !

سال هشتاد، بهمن ماه .. یه بارندگی شدید باعث شد قسمتی از شهر شیراز را آب بگیره .... نه فقط معابر و خیابونا ... بلکه خونه ها هم خیس شدن!!!! خونه ما یکی از همون خونه ها بود که یک کم زیادی!  خیس شد........ به خاطر شیب کوچه و ساختمون به ارتفاع 1.90 به مدت یک روز کامل تو خونه ما آب بود !

خاطره وحشتناکیه ..... بعدش هیچی نداشتیم .... جز محبت اطرافیان ..... هیچ وقت صحنه اون روزا از ذهنم بیرون نمیره ... البته نه به عنوان یک خاطره دردناک..... بلکه به عنوان یک افتخار......... افتخار کردم به مادرم که بعد از بیست و سه سال زندگی .... همه داشته هاش را زیر آب گذاشت دست بچه ها ش را گرفت پشت همسرش ایستاد و دوباره ساخت......... افتخار کردم به پدرم که برای یک ثانیه هم خم نشد .... که حتی نذاشت کسی یه وعده غذا خودش و مهموناش ( که در واقع برای کمک اومده بودن ) را مهمون کنه .......... افتخار کردم به برادرم که بعد از اطمینان از سلامت ما شنا کنان از خونه رفت بیرون تا مطمئن بشه همسایه ها مشکلی ندارن .........حتی به خواهر و برادر کوچکم که با وجود سن کم خیلی خوب با مساله کنار اومدن

و افتخار کردم به خدا! خدایی که نذاشت خانواده ما حتی یک ماه مشکل داشته باشه .... لطف خدا و مدیریت مادر و پدرم باعث شد عید 81 هیچ اثری از سیل تو زندگیمون نباشه 

اون اتفاق موند و خاطراتی که اطرافیانم را طبقه بندی کرد تک تک کمک ها و محبت های اطرافیان یادمه .... یادمه پسر خاله مامانم ... یه روحانیه .... عباش را در اورده بود و گِل های کف زمین را تمیز میکرد.... یادمه دختر عمه هام عکسای آلبوممون را به بند وصل میکردن تا خشک بشه ..... یادمه پسر عموم تلویزیونموم را با شیر آب شست..... همه اینا یادمه و اون روز آدم های اطرافم به دو دسته تقسیم شدن ......... برحسب حضورشون در کنارمون و غیبتشون ........ انگار غایبا از همه وجودم پاک شدن ..... انگار دیگه نمیشناختمشون

و حاضرا را حتی اگه قبل یا بعد از اون موضوع دنیا دنیا ،بدی ازشون دیدم دوست داشتم و دارم

اتفاق بعدی که باز اطرافیانم را عزیزتر کرد یا کمرنگ .... بیماری و فوت مادرشوهرم بود..... کلا چهار ماه از تشخیص بیماری تا فوتشون بود و این چهار ماه ماه های آخر بارداری من هم بود.......

خیلی از عزیزانم به هر دلیلی از دوری گرفته تا مشکلات کاری ما را تنها گذاشتن .... و وقتی اومدن که برای خاکسپاری راهی بهشت زهرا بودیم .....و خیلی از آدمهایی که قبل از اون شاید سالی یکبار هم نمیدیدیمشون کنارمون حضور داشتند

بعد از اون مطمئن شدم که نسبت فامیلی انقدرها هم تعیین کننده نیست ....... مطمئن شدم که من منشی شرکت همسرم را از یک فامیل درجه دو بیشتر دوست دارم .......

و تصمیم گرفتم غیر از صله رحم و احترامی که واجبه و وظیفه ام .بقیه عشق و محبتم را محدود کنم به کسایی که فقط شریک شادیم نیستن ....... تو این مشکلات کسایی بودن که هیچ وقت شریک شادیهام هم نبودن ولی پشتیبانم تو غم هام بودن ....


 
عکس هنری سلمان جون
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

قربونش برم ..............


 
یاسمن
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

پیشبند یاسمن خونه ما جامونده ............ گرفته دستش راه افتاده ........ به آدمایی که تو کوچه راه میرن ( از تو بالکن طبقه چهارم با فریاد )... و نگهبان و حتی  تلفنی به مامانم توضیح میده :

این لباس دووتر ( دختر) عمومه! خیلی توچولوئه ..... نباید دست بزنی .... باید انگشت بزنی قلب

اسباب بازیهاش را جمع کرده گوشه اتاق ..... در حد دو تا قطعه شکسته را گذاشته جلو در و با بغلی پر از اسباب بازی بین تپه اسباب بازی ها و اون دو تا قطعه جلو در در حال رفت و آمده ........... چند دقیقه ای نگاه کردم .... چیزی از کاراش سر در نیاوردم ........از خودش پرسیدم

میگه .... اونا ( دو تا قطعه دم در ) برای یاسمنه ..... اینا را میخوام بدم یاسمن بازی کنه ولی نمیتونه!!!!!!

(اینکه کی نمیتونه را هنوز نفهمیدم ...... یاسمن نمیتونه؟ .... دل سلمان نمیتونه ؟)