پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

نماز و حواشی آن
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

وقتی پدرش نماز میخونه در اولین فرصت مهر نماز را برمیداره و دو متر دورتر از سجاده میذاره .... و خودش از سر و کله! بابا بالا میره و عملیات اکروباتیک !انجام میده و کلا شهر بازی ای از نماز خوندن بابا میسازه ..... امشب داشت نماز میخوند ... مهر را تو دستش گرفته بود و قبل از سجده رو سجاده میذاشت و قبل از بلند کردن سر مهر را برمیداشت .... خیلی جدی و دقیق!!!! و بعد از تمام شدن نماز توضیح داد که این بچه!!!!* تا من نماز میخونم مهرم را برمیداره ولی من حواسم هست!!!! و زود مهرم را قایم میکنم!!!!

 

* (بعد معلوم شد بچه خودشه که یک سالشه و سلمان باباشه  و سلمان که چهار ساله بشه بچه اش دو ساله میشه و همسرش(مادر بچه ) سه ساله میشه ولی وقتی سلمان هشتاد ساله میشه همسرش سی ساله است!  ) 

بعدتر!!! معلوم میشه سی تا بچه داره که بیست و سه تاش ! پسر هستن 

هنوز داریم در مورد برنامه های اینده خانوادگی! سلمان صحبت میکنیم !!!!!!


 
اما
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

 برای من بخـشیـدن ِ آدمـهـا کار آسانی ست

 امـا ...

اینـکـه بـخـواهنـد دوبـاره بـه آنـهـا اعـتـمـاد کنـم...

داستانِ کاملا متفاوتی است 

 

پ.ن: گاهی ادامه رابطه ای شبیه قبلی فقط و فقط ظاهری است .... عمق رابطه شکسته


 
انتظارات
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

*مامان میدونستی تو یک کم مامان خوبی نیستی؟مژه

_چراااااااااااااا؟قلب

* چونیکه!!! به حرف من گوش نمیکنی

_خب الان بگو تا من گوش کنم 

*برای من هفت تا خواهر بیار!!!!

_هفت تا!!؟؟؟تعجب

*بله ... بعد اسم منو بذار دو ! اسم اونا را بذار  ر ،می ،فا ،سل ،لا ،سی ،دو کوچولو!!!  


 
اعداد
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

چرا به 70 میگن هفتاد ولی به 100 نمیگن دهاد؟

چرا به 50 به جای پنجاد میگن پنجاه؟

میدونستی ما اشتباهی به چهاراد!!! میگیم چهل؟ چون چهاراد سخته باید بگیم چهاد!!!

چرا به twenteen!!!! میگیم twelve ؟؟؟؟؟؟؟

آخر آخر عددا چنده؟ 

به نظرت!!! از هزار میلیارد و نه بزرگتر هم عدد داریم؟

دویست میلیارد و  هشت به انگلیسی چی میشه؟

و ده ها و شاید صد ها سوال عددی دیگه .... از صبح تا شب ذهن ما را مشغول کرده 


 
باد
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

خدا جون مرسی برای باد!!!...

امروز یک فاصله تقریبا دویست متری را پیاده رفتیم .... از کنار یک کارگاه ساختمانی رد شدیم .... و همون موقع باد شدیدی وزید و همه گل و سیمان های کارگاه را ریخت رو سر ما!!!! ولی عکس العمل سلمان خیلی خوب بود ! با وجودی که خاک توی چشمش رفته بود ... با یک چشم بسته فریاد زد : مامااااااااااااااان باااااااااااااااااد میاد ... آخ جون دودا را میبره ... هوا تمیز میشه !!!!!

وضعیت هوای یک ماه اخیر تهران کار را به جایی رسونده که وزش باد احساس طراوت و زندگی میده