پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

شکر
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا شکررررررررررررررررر


 
شکر
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا شکررررررررررررررررر


 
انتظار
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

شب اصلا نخوابیدم ... از صبح همه دنیا به نظرم پر از ایراد و مشکل است .... همه چیز ناراحت کننده به نظر میرسد .... ذرات خاک روی تلویزیون ... صدای لباسشویی ... لکه خاک کفش سلمان ... صندلی ماشین .... لکه های شیشه .... راه پر ترافیک..... واییییییییییییییی خدایا چقدر انتظار سخت است .... 


 
ماشین بزرگ
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

مدتیه تبِ ! ماشینِ بزرگ ! سلمان را گرفته .... اولش تصمیم داشت کامیون داشته باشه .. که از همه ماشین ها بزرگتر باشه .... خوشبختانه ورودی پارکینگ ما ارتفاع کمی داره و این دسته ماشین ها! نمیتونن وارد پارکینگ بشوند!

بعد رفت سراغ وانت .... ولی چون من جا نمیشدم! ( خودش راننده ، بابا صندلی جلو ، خب من که نمیتونم قسمت بار بشینم! ) این گزینه هم رد شد 

ولی ماشین های شاسی بلند در صدر توجه قرار گرفتن .... و ارادت ویژه ای هم به لندکروز داره .... چنان مبهوت به این خودرو نگاه میکنه انگار داره بهشت را میبینه .... 

قراره از امسال تا هجده سالگی ! عیدیهاش را جمع کنه تا وقتی گواهینامه گرفت بتونه یک عدد! لندکروز بخره!.... و البته به همه اعلام کرده که به عنوان عیدی اسباب بازی نخرن !

پ.ن1: با وجودی که همیشه با کادو نقدی مشکل داشتم از این تصمیم بسیاااااااااار شاد شدم ! خونه جای اسباب بازی نداره!

پ.ن2: بعضی علاقه ها شدیدا ژنتیکی هستن ... مثل این علاقه به ماشین بزرگ .... یکی از معدود آرزوهای من که با مخالفت شدید خانواده مواجه شد ... آرزوی داشتن گواهینامه پایه یک بود ....


 
2.
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
 
1.
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
 
به ....
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

ساکت که می مانی می گذارند به حساب جواب نداشتنت! 
عمراً بفهمند داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری . . 

 

 

پ.ن1: نمیدونم اسمش چیه ... عشق .. تعصب... احترام .... ولی هرچی هست هرمدل بی احترامی یا رفتار بد نسبت  به خودم را تحمل میکنم ولــــــــــــــــــــــــــــــی اپسیلون! حرمت شکنی در مورد اقای همسر را به هیـــــــــــــــچ عنوان نمیتونم تحمل کنم ......... پس آهاااااااااااااااااای شماها ........... لبخند ها و رفتارهای به ظاهر معمولی و عادی من ظاهریه......... باور نکنین! پشتش یه مریم خشمگینه که سعی میکنم خشمش را کنترل کنم

پ.ن 2: نپرسین این پست برای کیه .... خودش میدونه .... 


 
خدا جون ... مرسی
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

* من خودم را اندازه بی نمایت ( بی نهایت ) تا! برج از همه برج ها بزرگتر دوست دارم .... نه ... من خودمو خیلیییییییییییییییییییییییییی بیشتر دوست دارم !

.

.

.

.

مامانی! من تو را از خودم هم بیشتر دوست دارم 

 

 

آهااااااااااااااااااااااااااااای دنیااااااااااااااااااااااااا من هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچیییییییییییییییییییییییی دیگه ازت نمیخوام ...... خدا جون مرسی به خاطر سلمان


 
چاغاله
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

چاغاله بادوم هم اومد!.... 

داریم به فصل میوه های خوشمزه نزدیک میشیم ..... 

گوجه سبز عزیز! برای خوردنت روزشماری میکنم           

مژه

 

پ.ن :البته از همین الان دلم برای نارنگی تنگ میشه !


 
دزد نیکی
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

امام صادق علیه السلام : خدا لعنت کند راهزنان نیکى را. سئوال شد راهزنان نیکى چه کسانى هستند؟ فرمودند: کسى که به او نیکى شود، و او ناسپاسى کند، در نتیجه نیکوکار را از نیکى به دیگران باز دارد

لَعَنَ اللّه قاطِعى سُبُلَ المَعروفِ قیلَ وَما قاطِعوا سُبُلِ المَعروفِ؟ قالَ: اَلرَّجُلُ یُصنَعُ إلَیهِ المَعروفَ فَیَکفُرُهُ ، فَیَمتَنِعُ صاحِبُهُ مِن أن یَصنَعَ ذلِکَ إلى غَیرِهِ
کافى، ج4، ص33، ح1


 
برزخ
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

گاهی برنامه ریزی های آدم درست جور نمیشه ... گاه با یک اتفاق غیر منتظره همه برنامه های زندگی به هم میریزه و برنامه ریزی مجدد و کنترل وضعیت جدید خیلی سخت میشه ... گاهی یک اتفاق میتونه تمام زندگی را تغییر بده و گاه باید به این فکر کنی که من نباشم چی میشه .... یه جورایی برنامه ریزی برای بعد از مرگ هم باید داشت!

همه اینها گرچه سخت ولی امکان پذیره ........ ولییییییییییی وقتی تو برزخی ... وقتی نمیدونی چی میشه .... وقتی نمیدونی برای چه اتفاقی باید خودت را آماده کنی...... وحشتناکه ... حداقل برای من ...

برزخی که این روزها نشستم وسطش...... منتظرم ..... مضطربم..... بی قرار و کم تحملم .. واز همه بدتر اینکه دوست ندارم در موردش با کسی صحبت کنم .... 

تقریبا سه هفته مونده تا از این برزخ بیرون بیام و نمیدونم این سه هفته را چطور میگذرونم ... فقط میدونم شدیدا محتاج دعای خیرم .... 


 
تاب
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه
خیلی وقت است که "بی تابم..."

دلم تاب میخواهد

و یک هل محکم

که دلم هُـــری بریزد پایین

هرچه در خودش تلمبار کرده ...

 
ذکر
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: وصیت ، نصیحت

اگر می گویند ذکر کنید ، منظور این نیست که یک تسبیح دستمون بگیریم و بگوییم: یا الله ، یا رحمان ، یا رحیم و … ،اسم ببریم! اینها ذکر نیست. ذکر اینست که او در کل زندگی ما حضور داشته باشه.

اگر یک اسم خدا جمیل است، پس باید در معماریمان باشد، توی رفتارهایمان باشد، تو لباسمون باشد تو ظاهر و باطنمون باید باشد، تو صحبت کردنمون باید باشد. کو جمیل!؟ که تو می گویی من ذاکرم!

هر کس ذاکر نباشد به اسماء الله زندگیش سخت می شود، معیشتش تنگ می شود .
----
استاد الهی قمشه ای

 

جمله زیبایی است ... نوشتم که یادم بماند!


 
شیراز
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

شیراز ِ می‌گن نازِ واسٍی آُفتو جِنگِش 

قلبارو گِرِین می‌زنه به هم تیرشه‌ی تِنگِش

بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل می‌خونه

شعروی ترِ‌حافظ می‌چکه از سرِ چِنگِش

عطر گل یاس و نسترن، بهار نارنج

هی سر میکشه از تو خونوی وآآز و وِلِنگِش

این جان که اگر چِیش تو چِیشای هیکّـی بودوزی

دردِ دِلِشِ می‌شنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش

قلبوی پیزِوری نیس تو سینه‌ی مردم شیراز

تا بیخودی ریشمیز بزنه تو درز و دِنگِش

 

اجرای زیبای این شعر 

پ.ن1: شاعر: بیژن سمندر  البته شعر اصلی چند تا بیت دیگه داره 

پ.ن2 : خواستم ترجمه! کنم نمیشه .... همون اولش گیر کردم ... آفتاب جنگ ترجمه تهرانی! نداره .... 

*واسٍی : برای 

*آُفتو جِنگِش : آفتاب سوزان ( سوزان هم نیست ... آفتاب مستقیم!؟ .... همون آفتاب شیراز دیگه !) 

* گِرِین :گره

*تیرشه‌ی تِنگِش : تیرشه : یک تکه پارچه ! تنگ: محکم

*چِنگِش : منقار

*وآآز و وِلِنگِش : لبخند خب یعنی واز و ولنگ !! یه جورایی بزرگ نیشخند یه بی در و دیوار خوب!

*هیکّـی : یکی !!!! 

*پیزِوری : ضعیف...پوشالی 

*ریشمیز : موریانه

پ.ن3 : نیییییییییییییتاااااااااااااااااااا (ندا) این شعر تقدیم به تو  .... یادته؟؟  سفر کردستان ... آموزش لحجه شیرازی؟ ... هاآآ ... واللو !!!!!!!!!!!!!


 
پسر سه طبقه !
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

مدتیه به برج .. برج سازی .. ساختمان و ساختمان سازی علاقه مند شده .... برج های بلند دنیا را به ترتیب میشناسه (برج های مخابراتی ) و ارتفاع تقریبیشون را هم میدونه ... به هر کسی میرسه میپرسه برج میلاد چند طبقه است؟ و چون جواب ها متفاوته هر روز یک تعداد طبقه را به برج ها نسبت میده! حتی ارادت خاصی به کوه ها داره که خیلیییییییییییی از برج ها بلند تر هستن 

مدتیه از نزدیک هر ساختمان که رد میشیم باید تعداد طبقات را بشماریم ... و اگه اختیار داشت جایی غیر از برج تهران (بلند ترین برج مسکونی تهران )زندگی نمیکرد 

امروز خیلی جدی پرسید:*من چند طبقه ام؟

_ آدم مگه طبقه داره ؟

* بله ... من چند طبقه ام؟

_ به نظرت چند طبقه ای؟

* سه طبقه .... یک طبقه پام یک طبقه شکمم و یک طبقه سر!

_بغل


 
عُمر!
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

 

عُمر من کیه؟

*سلمان

نفس من کیه؟ 

*سلمان

عشق من کیه؟ 

*سلمان 

و.....

اینها یک مدل ابراز علاقه من به سلمان هست .... نمیدونم از کجا یا از کی شنیدم ولی خیلی استفاده میکینم ...

دیروز بدون مقدمه میپرسه :

*عمر مامانجون (مادر من) کیه ؟

_دایی م . من . خاله ن. دایی ع 

*نه از وقتی من پیدا شدم!!!!( فکر کنم همون به دنیا اومدن ) مامانجون پنج تا بچه داره ... منم عمر مامانجونم 

_آره عزیزم . قربونت برم . تو هم عمر و نفس مامانجونی 

*مامانجون این همه عمر برا چی داره؟ آدما باید یه عمر داشته باشن 

- نه عزیزم . همه بچه های آدم عزیزن و عمرشن!

*ولی به نظر من! فقط من عمر مامانجون باشم ... بقیه فقط بچه باشن 


 
قایم موشک
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

از مهد برمیگرده  و مثل همیشه بهانه بابا را میگیره .... حداقل پنج ساعت باید صبر کنه و بهترین کار اینه که بازی کنیم تا این بهانه همیشگی را فراموش کنه 

قایم موشک به سبک سلمان!

_خب اول کی چشم بذاره؟

*من

_تا ده بشمار بیا منو پیدا کن

* نهههههه ده خیلی کمه .. من بزرگ شدم ... باید تا هزار بشمارم 

_ نه مامان تا هزار زیاده .. تا ده کافیه 

*نهههههه ده برای قایم موشکِ کوچولو هاست ... من بزرگم

_ خب تا صد بشمار

*نه هفتصد

_صد و یک 

*پونصد

_صد و دو

*دویست

_ صد و چهار

*صدو پنج

_بااااشه بشمار ...

*یک. دو. سه....... نود و هفت.  نود و نه ... ای وااااای اشتباه شد ... از اول.... یک . دو ........ صد . صد و یک . صد و دو . صد وسه . صد و چهار. صد و پنج. صد و شیش!....نههه زیاد شمردم .. از اول ................

منتظر بعد از چند بار شمردن بالاخره راضی شد ........... 

*اوووووووووووووومدم..... کجایی؟ کجا قایم شدی؟ .... جییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغ پیدات کردم  

حالا من پشت مبل پذیرایی و سلمان تو اتاق خواب .... سرم را میارم بیرون ببینم چیو پیدا کرده که سر میرسه و واقعا پیدام میکنه !

*خب نوبت توئه! چشم بذار تا سه ملیارد و چهار بشمار!!!!!!

_ مامانی این خیلی زیاده تا ده سال دیگه تموم نمیشه ...

*نههه تو بزرگی باید تا زیاد بشماری ...

.

.

.

.

هنوز داریم چونه میزنیم .... باور نمیکنه که نمیتونم!