پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

اسم خوشمزه
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

اولین قاشق را که گذاشت دهنش با تعجب میپرسه : این چیه؟

_ کوکو سبزی

+اه اه اه دوست ندارم ( و لقمه را بیرون اورد!)

یک دقیقه بعد ( دقیقا یک دقیقه .... به اندازه ای که رفتم دستمال بیارم تا دستش را تمیز کنم )

میبینم داره دولپی میخوره .... دیگه قاشق هم نداره بادست!!!

_تعجب

+ این اسمش کیک سبزیه ! اسم تو تو ( کو کو ) خیلی زشت و بدمزه هست!!!


 
همشهری!
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

چند روز اخیر حسابی ناراحت و شاکیم .....

از سر ناچاری برای اینکه یک کم از این ناراحتیها فاصله بگیرم رفتم سراغ کتابخونه ..... چشمم افتاد  به کتاب قصاید سعدی.... یه کتاب کوچولو که همراه با سررسید های امسال هدیه گرفتم 

اولش حس کردم سعدی خدا بیامرز خیلی مظلومه ..... اگه تو یه شهر دیگه بود بیشتر قدرش را میدونستن ...

واسه همین یه فاتحه براش خوندم و کتاب را برداشتم بخونم .........

خب حوصله خوندن از صفحه اول را نداشتم برای همین کتاب را باز کردم که از وسط بخونم

این شعر اومد

 

توانگری نه به مالست پیش اهل کمال

که مال تا لب گورست و بعد از آن اعمال

من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم

تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

محل قابل و آنگه نصیحت قائل

چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال

به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص

که هست صورت دیوار را همین تمثال

نصیحت همه عالم چو باد در قفس است

به گوش مردم نادان چو آب در غربال

دل ای حکیم درین معبر هلاک مبند

که اعتماد نکردند بر جهان عقال

مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا

که پشت مار به نقش است و زهر او قتال

نه آفتاب وجود ضعیف انسان را

که آفتاب فلک را ضرورتست زوال

چنان به لطف همی پرورد که مروارید

دگر به قهر چنان خرد می‌کند که سفال

برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب

به راستی که به بازی برفت چندین سال

کنون که رغبت خیرست زور طاعت نیست

دریغ زور جوانی که صرف شد به محال

زمان توبه و عذرست و وقت بیداری

که پنج روز دگر می‌رود به استعجال

کنون هوای عمل می‌زند کبوتر نفس

که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال

چنان شدم که به انگشت می‌نمایندم

نماز شام که بر بام می‌روم چو هلال

وصال حضرت جان‌آفرین مبارک باد

که دیر و زود فراق اوفتد درین اوصال

به زیر بار گنه گام برنمی‌گیرم

که زیر بار به آهستگی رود حمال

چنین گذشت که دیگر امید خیر نماند

مگر به عفو خداوند منعم متعال

بزرگوار خدایا به حق مردانی

که عارفان جمیل‌اند و عاشقان جمال

مبارزان طریقت که نفس بشکستند

به زور بازوی تقوی و للحروب رجال

یقدسون له بالخفی والاعلان

یسبحون له بالغدو والاصال

مراد نفس ندادند ازین سرای غرور

که صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال

قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند

شب فراق به امید بامداد وصال

به سر سینه این دوستان علی‌التفصیل

که دست گیری و رحمت کنی علی‌الاجمال

رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانم

بجز محبت مردان مستقیم احوال

مرا به صبحت نیکان امید بسیارست

که مایه‌داران رحمت کنند بر بطال

بود که صدرنشینان بارگاه قبول

نظر کنند به بیچارگان صف نعال

توقعست به انعام دائم‌المعروف

ز بهر آنکه نه امروز می‌کند افضال

همیشه در کرمش بوده‌ایم و در نعمش

از آستان مربی کجا روند اطفال؟

سؤال نیست مگر بر خزائن کرمش

سؤال نیز چه حاجت که عالمست به حال

من آن ظلوم جهولم که اولم گفتی

چه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهال

مرا تحمل باری چگونه دست دهد

که آسمان و زمین برنتافتند و جبال

ثنای عزت حضرت نمی‌توانم گفت

که ره نمی‌برد آنجا قیاس و وهم و خیال

ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش

به خیر کن که همینست غایةامال

بر آستان عبادت وقوف کن سعدی

که وهم منقطعست از سرادقات جلال

 

 

از صد تا فال حافظ بیشتر چسبید.......

ممنون همشهری!

 

 

پ.ن: کی گفته فال سعدی نداریم؟


 
دلتنگ
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: !

دلتنگم..... دلتنگ لم دادن ها و روزنامه خوندن هات... دلتنگ خستگی ها و چرت زدن جلو تلویزیون .... دلتنگ اینکه بگی چهار میام خونه و ده و نیم از شرکت بیای بیرون .... دلتنگ شنیدن تلفن های کاری.... دلتنگ بودنت ...

شاد و سلامت باش و زوووود برگرد ........... دور از تو نفس کشیدن هم سخته

 

پ.ن: ولی خودمونیم .... یه کم رفتارت را درست کن ....... چهار ساعت فکر کردم یه رفتار مثبت یادم نیومد ....


 
دل نوشته
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: وصیت

خسته ام از دیدن دو رنگی ها و سیاست بازی های بی دلیل  .... خسته ام از دروغهایی که میشنوم و نمیتونم جواب بدم .... خسته ام از لبخندهای مصنوعی ... از بی حرمتی هایی که در غالب احترام میبینم .... خسته ام از دیدن بدی ها و شنیدن دروغ ها ..... خسته ام 

خسته شدم از بس در مقابل دروغ ها لبخند زدم و چیزی نگفتم ....... خسته شدم از اینکه در جواب چشم پوشی از اشتباهات دیگران رفتاری دیدم که گویا نفهم! فرض شدم .. 

خسته شدم از اینکه نمیتونم رفتارهای بدی که میبینم را تلافی کنم 

خسته شدم از غربت و تنهایی .........

خسته شدم از جدال دل و عقل .... یکی دوست داره محبت کنه و همه دنیا را دوست داشته باشه و یکی شاکی از عکس العمل ها 

 

پسرم .. نازنینم ... سعی کن همیشه خودت باشی ... برای خوشامد دیگران رفتاری مغایر با احساساتت نشون نده ... بهتره ساکت باشی ولی دروغ نگی.... عزیزم کسی که تو را دوست داره و به تو محبت میکنه میفهمه که راست میگی یا دروغ ....... دروغت فقط قلبش را میشکنه ..... خوبی های دیگران را ببین  ... زیبایی ها را به زبان بیار ولی تملق در شان تو نیست .... تملق همون تعریف دروغ و الکیه 

عزیزم محبت و عشق بزرگترین سرمایه است.... با قدر شناسی سرمایه ات را بیشتر کن .....

عزیزم..... وقت و انرژی ارزشمند تر از پول ه ...... قدرشناس باش.... هدیه را به قیمت ارزیابی نکن .... هدیه نشونه وقتی هست که برای تو گذاشته شده ....

عزیزم یاد بگیر محبتت را جایی خرج کنی که قدرشناس باشن ..... 

 

پ.ن: نمیدونم چرا فیلسوف شدم ........ ولی اینا را برای سلمان نوشتم تا خودم هم بخونم .... شاید اخلاقم درست شد!!!!


 
شعر!!!!!!!!!!
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

سلمان عاشق اعداده .... کمتر از دو سالش بود که یک تا بیست را به فارسی و انگلیسی بلد بود ... و من نگران از اینکه به جای کودکی و بازی بره دنبال یادگیری..... همه بازیهایی که آموزش داشتن را قطع کردم و رفتیم دنبال توپ بازی ........... ولی عشق این بچه به اعداد بیشتر شد ...... از طرفی عاشق شعر ه ..... حتی برا دستشویی رفتن هم باید دو بیت شعر بخونه بعد بیاد بریم دستشویی ( البته از دیوان شعرا شعر نمیخونه ها .... یه شعر کودک .... میگه : مامان بیا جیش دارم ......... فوریه خیلی کارم .......لگن بیار زود برام ..... تا خیس نشه شلوارم ....) و بدون خوندن کامل این شعر پاشو تو دستشویی نمیذاره !!

 

گاهی یک خانوم مهربون میاد خونه ما و واسه انجام کارهای خونه به من کمک میکنه .... و همزمان واسه خودش شعر زمزمه میکنه ....... معمولا شعر ها را نمیپسندم و نمیذارم سلمان بشنوه!!!

ولی یک شعر بی معنی ولی جالب را از این خانوم شنیده و یاد گرفته 

و عاشق این شعر شده و روزی ده بار میخونه 

 

یک . یک یاری داشتم 
دو. دوسش میداشتم 
سه . سپاسگذارم 
چهار . چاره ندارم 
پنج . پنجه آفتاب . 
شش . شیشه عمرم 
هفت. هفت ساله دختر 
هشت . هشت ساله پسر 
نه . رفتم در مغازه ... دیدم خانوم درازه !!!!!!!!!! گفتم خانوم درازه ! تو را به خدا تو را به علی تو را به امام اولی تعجبمنو ببر!از خود راضی کلانتری. با ماشین مش ممدلی ..ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ... صندلیاش فنر داره نشستنش خطرداره

 

 

حالا خوندن این شعر که رو اعصاب منه به کنار ........ میاد  جمله جمله میخونه میگه معنی کن آخ


 
دختر عمو
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 


 
عکس
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

پسرکم بالاخره موهاش را به دست آرایشگر سپرد...... 

مدتیه به جای عکس گرفتن ..سوژه عکس سلمان شدیم و اگر راضی شد عکس بگیره .....

 

 

 

 

 حتی یه دونه عکس با فرم صورت طبیعی نداریم !


 
هواپیما
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

سلمان تا یک سال و نیمگی بچه خوش خوراک و تپلی بود.... بعد از اون،  و تو این یک سال و دو ماه وزن که اضافه نکرد هیچ.... یه مقدار هم کم کرد..... چون سالمه و مشکلی نداره چندان نگران نبودم .... تاااااااااااا این مدت عید و غذا نخوردن سلمان در حضور خانواده ها!!!.... همه ی توبیخ ها  برای من بود ... درست غذا نمیدی به بچه .... درست غذا خوردن یادش ندادی ... حوصله نداری و ............

ناراحت که نشدم ... چون حرفاشون را اصولا قبول نداشتم ولی یک کم! مردد شدم که شاید باید! بیشتر وقت بذارم .... 

با وقت بیشتر هم نتیجه ای نگرفتم .... امروز تصمیم گرفتم با بازی غذا بخوریم ..... قرار شد قاشق غذا هواپیما باشه و بره تو دهن سلمان .... ساده ترین و رایج ترین بازی غذا خوردن ........... با کمال میل اومد و نشست پشت میز و با خوشحالی بازی را پذیرفت .....هورا

قاشق از بشقاب بیرون اومد............. با عصبانیت اعتراض میکنه که هنوز اجازه ندادم پرواز کنه ..... 

_خب اجازه بده

+ مسافران محترم !!!! لطفا کمربندهاتون را ببندین.... نقاشی نکنین ( یعنی میز ها را ببندین) ما میخوایم پرواز کنیم !*

_ همه آماده ان

+نهههههههههههه....کمربنداشون کوووووووووووووو؟ 

یه تیکه نون را گذاشتم رو قاشق ... 

_این هم کمربند 

+ حالا پرواز کن.....

پرواز کردیم !

_ آماده برای فرود تو دهن سلمان 

+نهههههه باید به مسافرا غذا غذا بدی بخورن 

یه تیکه نون دیگه به عنوان غذا تقدیم مسافرا شد 

_ آماده برای فرود تو دهن سلمان 

+نههههههههههههههههه غذاهاشون را جمع کنیم 

غذاها جمع شد 

_ آماده برای فرود تو دهن سلمان 

+نهههه هنوز نرسیده 

( چند دقیقه ای تو هوا میچرخیم )

_ آماده برای فرود تو دهن سلمان 

+نههههه کمربندها را ببندن 

_بسته ! ببین 

همه چیز برای فرود آماده است و توسط سلمان چک میشه 

+ مسافرا را پیاده کن تو بشقاب (قُشقاب) هواپیما (هَمپیمیما) بیاد تو دهن من 

_نه مسافرا هم باید بیان

+ خب بیان ... آآآآآآآآآآآآم 

+ ممنون (منٌون )  بقیه( بدیه ) مسافرا برن بلیط بخرن  فردا بیان !!تعجب

به این ترتیب ما  بیش از نیم ساعت با هم هواپیما بازی کردیم ....  !!!!خنثی

 

 

*پ.ن: نوشتن با کلام سلمان برام خیلی شیرین بود و هست ... ولی خیلی سخت شده ...


 
بچه دار شدن!
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

بچه دار شدن تصمیم خطیری ست. با این تصمیم می گذارید که قلب تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن تان به سر برد. / الیزابت استون