پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

یادم بمونه !
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نمیدونم چرا شریک و همراه مشکلات و ناراحتی ها هستیم. ولی برای شادی ها غریبه ایم انقدر غریبه که فقط! با ما نباید مطرح بشه ...... نمیدونم چرا تو همه غم ها و کارها و دردسر ها بزرگتریم ولی برای خوشی ها و موفقیت ها حتی آشنا هم نیستیم  , .... نمیدونم چرا باید همیشه از بزرگتر بودن وظیفه حمایت و محبت را بر عهده داشته باشیم ولی توقع احترام ممنوعه ..... احساس میکنم به چشم کسایی که از ته قلبم دوستشون داشتم و خیر خواهشون بودم یک موجود حسود و بدخواهم .... چرا و چگونه اش را نمیدونم .... شاید هم میدونم .... هنوز یاد نگرفتم سیاست مدار و دو رنگ باشم ..... یاد نگرفتم جلو کسی تملق کنم و دروغ بگم ..... یاد نگرفتم که وقتی ناراحتم به دروغ خودم را خوشحال نشون بدم یا وقتی مخالفم برای خوشایند کسی خودم را موافق نشون بدم ..... شاید هم انتظارم زیاده ... خب نسبت خونی و سببی و همه محبت اون نمیتونه کسی را وادار کنه که ما را واقعا دوست داشته باشه ... خب نمیخوان ... ولی کاش میگفتن که اینجوریه ... اینجوری حرمت خیلی چیزها حفظ میشد ......... مهم نیست .... فقط امیدوارم یادم بمونه بعد از این از شراکت توی غم ها هم انصراف بدم 


 
درد دل
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
 
برای بعضی دردها فقط میتوان نگاه کرد ، لبخند زد و بی صدا شکست ..............!
 

 
مهمان و میزبان
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

اولین بار موسیقی این برنامه را در یک عروسی شنیدم .... خب برای من که نمیدونستم این موسیقی چه تاریخچه ای داره!!! عجیب بود.... "این چه مدل تعارف برای صرف شام عروسیه !؟"

همونجا توضیح این برنامه را شنیدم ولی امروز قسمت شد !!! یک  قسمت از این برنامه را ببینم و........... واقعا متاسف شدم ..... نمیدونم شاید قسمت های اولیه این برنامه خوب بوده و این قسمت خوب نبود .... شاید فقط همین قسمت خوب نبوده ... ولی این قسمت که من دیدم واقعا تاسف برانگیز بود .... دلم سوخت ... نه فقط بابت رفتار در این برنامه بلکه به این دلیل که این برنامه خیلی راحت این مشکل رفتاری را به تصویر کشیده و این همه هم طرفدار داره ...از اخلاقیات فقط شعارهایی برامون مونده .... انگار فقط بلدیم ایراد بگیریم و شعار بدیم ..... خیلی راحت میتونیم داد و فریاد راه بندازیم که مثلا "فلان میزبان از من نپرسید نوشیدنی چی میل دارین و فقط برامون نوشیدنی آورد "... خب مهمان بودین ... تست رستوران و گارسن نمیکردی که ... رفته بودی یک شب شام مهمون یکی دیگه باشی ... یا اینکه "من اصلا چیز کیک دوست ندارم واسه همین به نظرم خیلی مهمون نوازیش بد بود ".... خب آخه این چه حرفیه .. ایراد از تو بوده که دوست نداشتی .. به میزبان چه ربطی داره؟ اگه میزبان بودن آدابی داره مهمان بودن هم آدابی داره .... نمونه این رفتارها جامعه ما را گرفته .... انقدر نمونه این چنین رفتارهایی را میبینم که میترسم ..اپیدمی منفی بینی و منفی اندیشی و ایرادگیری جامعه را گرفته.. اگه یک نفر خواست کلاس فلسفه بذاره فریاد میزنیم که " ای وای کودکان این مملکت گرسنه ان ، سردشونه و شما به جای اینکه برا اونا لباس بخرین میرین کلاس فلسفه " تا یکی میخواد بره حج فریاد میزنیم که "وا خدایا!!!! پولشو بده به مردم فقیر "... حج همینجاست و نباید بری .... یاد گرفتیم تخریب کنیم و بگیم همه بد هستن و ما خوبیم .... یاد نگرفتیم نکته های مثبت دیگران را ببینیم .... رقابت مثبت را تعداد کمی از اطرافیانمون بلدن ..... 

دوستی دارم که به اندازه همه دنیا مثبت بین و مثبت اندیشه ..... میگه دوست دارم همه را در آغوش بگیرم .... از وجودش انرژی مثبت میباره و برای همه خیر خواهه.... 

کاش این ویژگی را میشد با واکسن به آدمها تزریق کرد ... دنیای امروز ما از فقر مثبت اندیشی در عذابه!


 
روزی که خیلی خوب نیست!!
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

روزی را تصور کن که  شب قبل بی دلیل نخوابیده باشی .... صبح زود از خواب بیدار شی ... احساس سر درد وحشتناک  و گلو درد ، بدن درد و سرماخوردگی  داشته باشی .... به خاطر آلودگی هوا ناراحت و نگران باشی ... مهد کودک هم به خاطر آلودگی هوا تعطیل باشه ... اینو وقتی بفهمی که سلمان لباس پوشیده و آماده بیرون رفتنه و خیلی سخت قبول میکنه که روزهای آلوده خونه موندن بهتر از مهد رفتنه!!!..... و کلا روز بی حوصله ای را شروع کنی !

این هم چند مورد از اتفاقات این روز:

تزئین خونه  :

صدای خرت و خرت از آشپز خونه میاد .... انقدر سردرد داشتم که نمیتونستم چشمام را باز کنم .... چند بار پرسیدم چکار میکنی؟ و جواب داد آشپز بازی .

آشپز بازی خیلی رایجه و وسیله بازی قابلمه ها است پس جای نگرانی نبود .... 

ولی وقتی سر میزنم میبینم دو تا بسته ماکارونی و یک بسته شیرینی حاج بادوم و شکلات را قاطی کرده ... روی مبل و روی فرش ..تمام سطح آشپزخونه را مفروش کرده !!! و با شادی میگه خونه را تزئین کردم .... مثل فرانکلین که گردنبند ماکارونی درست کرده 

جارو :

جاروی اسباب بازیش را آورده و خش خش کف خونه میکشه .... و کمک میکنه هر جایی که ماکارونی ها نرفته بودند هم ماکارونی ای! بشه ..... و خرد شدن بقیه ماکارونی ها و حاج بادوم ها هم به تزئینات قبلی کمک میکنه ...

تمیز کردن جارو :

*حالا که خونه خوشکل شد باید جارومون را بشوریم!!!!! جارو از همه چیز کثیف تره پر از میکروبه و باید تو حموم با صابون شسته بشه .........

در حد توانم توضیح دادم که وسیله برقی را با آب نمیشورن ... مواد ضد عفونی کننده دیگه ای هست که استفاده کنیم .... ولی به گوشش فرو نمیرفت .... آخرش هم قسمت الکتریکی جارو را جدا کرد و بقیه را برد حمام که بشوره

حمام کردن :

معمولا تنها یا با پدرش حمام میره .... من از بیرون حمام مراقبش بودم ولی نفهمیدم کی و چطور یک قوطی گواش قرمز را ریخت توی شامپوش .... و سر و تنش را با اون شست ........ 

و الان من خیس و خسته با انگشتهای قرمز یه بچه صورتی دارم که داره آب بازی میکنه !!!!!!!! و هنوز نمیدونم گواش از کجا آورده .... چرا رنگ انگشتی نریخته ... اصلا  چطور از اون سر شامپو گواش ریخته و.....

 

پ.ن: گواش را با چی از روی پوست پاک میکنن

پ.ن 2:کلافه 


 
تو میتونی!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

حدودا سه ماه پیش مشکل " من نمیتونم " شروع شد ..... من نمیتونم کفشمو بپوشم ... من نمیتونم لباسمو بپوشم ... من نمیتونم نقاشی کنم ... من نمیتونم غذا بخورم ... من نمیتونم تنهایی بازی کنم ... من نمیتونم راه برم!! و هزاران نمیتونم دیگه که در برابر انجام هر کار میگفت!! گاهی با وجودی که میگفت نمیتونم اون کار را انجام میداد ولی بیشتر مواقع به هیچ وجه اون کار را انجام نمیداد...... همیشه در مقابل تمام این نمیتونم ها میگفتم : تو میتونی ... تو میتونی همه کاری را انجام بدی ... هیچ کاری نیست که تو نتونی !!

تقریبا دو سه هفته است که من میتونم؟!!! را به کار میبره و البته میدونه که بعضی کارها خطرناکه و فقط با حضور یک بزرگتر باید انجام بده .... مثلا میپرسه من میتونم با دریل کار کنم ؟ و خب البته میتونه ولی با همراهی پدر! ..........امروز صبح بی مققدمه میپرسه :

* من قوی هستم ؟...

_بله نازنینم 

* من همه کار میتونم انجام بدم ؟

_ بله.. فقط بعضی کارها  خطرناک هستن وباید با کمک من یا بابا انجام بدی 

* مثلا ! بوس کردن!!!!

_آره عزیزم .. کیو میخوای ببوسی؟

* خودمو!!!!!!!!!!!

_ خب این که خیلی خوبه، دستتو ببوس یا تو آیینه خودتو ببوس

*نهههههههههههههه لپمو! خود لپمو !!تعجب

...هرچی توضیح دادم که این اصلا با فیزیولوژی و آناتومی بدن انسان سازگار نیست و هیچکس نمیتونه به گوشش نرفت ....... و بعد از گریه و شکایت و تلاش یک ساعته  من متهم شدم به اینکه الکی میگم که میتونه!!!!!!!!


 
محبت پسر عمو
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

صحنه ای از یک فیلم دیده که به پشت  نوزاد تازه متولد شده میزنند تا گریه کند!!!!!!! حسابی ناراحت و عصبانیه به اندازه ای که میگه : کاش تلویزیون نداشتیم !!!! بغلش میکنم ... آروم میشه و دلیل ناراحتیش را میپرسم ..... با بغض میگه : یعنی یاسمن* هم به دنیا اومد دکتر زدش؟

مادرت به قربون اون دل کوچک و پر از محبتت و این حس حمایتت نسبت به یاسمن،نازنینمماچ

با وجودی که یاسمن را با همه وجود دوست دارم یک کم حسودی کردم .... 

* یاسمن دختر عموی کوچک سلمان هست که دو سال و نیم از سلمان کوچکتره 


 
علی ها!!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

در کلاس مهدکودک دو کودک با نام علی هست .... یکی را از نوزادی میشناسد و حسابی با هم دوستند.... برای تفکیک، در مهد علی ها را با نام فامیل صدا میزنند.... علی د و علی پ ..... از روز اول این د... پشت اسم علی سلمان را ناراحت میکرد و شاکی بود از اینکه علی ِ منو! علی د ... صدا میزنن

بالاخره دیروز راه حلی پیدا کرد..... :به علی پ (که درشت اندام تر و بزرگتره ) بگیم علیِ اکبر و به علی د بگیم علی اصغر!!!!!!!!!


 
گل یاپوچ
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سلمان

گل یا پوچ به سبک سلمان :

یه مهره گرفته دست چپ.... دستها را به پشتش میبره و چند بار مهره را جا به جا میکنه .... در آخر مهره را داخل دست چپ میذاره .. مشت دست راست را جلوی بابا میگیره و میگه:بگو تو کدوم دستمه !!!!!!!!!!!!!!

بغل

 

 

تفاوت لپ تاپ و دسکتاپ را فهمیده !!!! با ناراحتی از بابا میپرسه :

 چرا مهندس لپ تاپ نشدی ؟ این که خوشکلتره!!!!!!!!!


 
م.
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

م. عزیزم ! خدا را شکر میکنم برای بودنت... امیدوارم همیشه سلامت و شاد و پر انرژی باشی 


 
السلام علیک یا اباعبدالله
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ،

سلام بر آن سرهاىِ بالا رفته (بر نیزه ها)،

أَلسَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ،

سلام برآن بانوانِ بیرون آمده (از خیمه ها)،

 سلام کسیکه قلبش ازمصیبت تو جریحه دار، و اشکش به هنگام یادتو جارى است،

سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزینِ ، الْوالِهِ الْمُسْتَکینِ ،

سلام کسیکه دردناک وغمگین وشیفته وفروتن است،

  سَلامَ مَنْ لَوْ کانَ مَعَکَ بِالطُّفُوفِ ،  لَوَقاک َ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّیُوفِ ،

سلام کسیکه اگرباتو درکربلا مى بود، باجانش دربرابر تیزىِ شمشیرها ازتو محافظت مى نمود،

وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَکَ لِلْحُتُوفِ ، وَ جاهَدَ بَیْنَ یَدَیْک َ ،

و نیمه جانش رابه خاطرتوبدست مرگ مى سپرد، و در رکاب تو جهاد میکرد،

وَ نَصَرَک َ عَلى مَنْ بَغى عَلَیْک َ ، وَ فَداک َ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ،

و تورابرعلیه ستمکاران یارى داده، جان وتن ومال وفرزندش رافداى تو مى نمود،

وَ رُوحُهُ لِرُوحِک َ فِدآءٌ ، وَ أَهْلُهُ لاَِهْلِک َ وِقآءٌ ،

و جانش فداى جان تو، و خانواده اش سپربلاىِ اهل بیت تومى بود،