پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

....ت
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادرانه

نهم تیر 88.... چهار سال و شش روز پیش.... اولین پست این وبلاگ را نوشتم ..... کم سن تر و بی تجربه بودم ... مهمترین موضوع اون روزهام در زمینه بارداری تهیه وسایل و به عبارتی سیسمونی بود ....و حالا بعد از چهار سال و در آستانه تولد دومین معجزه زندگی به بچگی های خودم میخندم ..... سرویس قابلمه تفلون !!!! غلت گیر.... ماساژور ضد نفخ .... چه ساده و بی تجربه بودم ..... این روزها همه فکر و ذکرم خوندن کتاب و مشاوره و کمک گرفتن از تجربیات دیگرانه .... هم در زمینه تربیت و بزرگ کردن دختر کوچولو و هم جهت کاهش فشار و آسیب به سلمان  

بزرگ شدم 


 
در آستانه سی سالگی
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادرانه

دوماه تا ورودم به چهارمین دهه زندگی باقی مونده ... سومین دهه را به ساختن گذروندم ... ده سال پیش به انتخابی فکر میکردم که پایه و اساس همه زندگی و خوشبختی آینده ام بود .... خدا را شکر این انتخاب با وجود همه اختلاف ها  و مشکلات پایه خوبی برای زندگی ام بود .... ازدواج و ساخت زندگی و خانواده ...( زندگی و خانواده ای که به هر دو افتخار میکنم) ... کارهایی بود که در این ده سال انجام دادم و انشااله قبل از پایان این دو ماه تکمیل میشه ..... توان و قدرت روانی این را نداشتم که زندگی شغلیم را هم همزمان با زندگی خانوادگیم به سرو سامون برسونم و با انتخاب خودم و با وجود پشیمانی های گاه و بی گاه ،کاملا منطقی این بعد زندگی را به دهه چهارم موکول کردم ....  حال در آستانه سی سالگی  قد کشیدن اولین ثمره زندگیمون را میبینم و منتظر میوه ی دوم زندگی ایم ..... پسر نازنینم سلمان ... همه عمر و نفسم ... و دختر کوچولویی که فعلا در حال دست و پا زدن و فشار به اعضای داخلی بدنم هست ...و انشااله تا یک ماه دیگه میتونم در آغوش بگیرمش 

خدایا هر چه بابت این نعمت ها شکر کنم کمه ....


 
بیزینس من!
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سلمان

یکی از بازیهای مورد علاقه سلمان "فروشی بازی " هست ....

وسایل مورد نیاز: وسایل خونه + پول ( واقعی یا تخیلی فرقی نداره )

یکیمون فروشنده میشیم و نفر دوم  جنس ها را میخره .... 

دیروز پدر و پسر مشغول بازی بودند... که صدای جر و بحثشون بالا رفت .... گویا آقای پدر پرسیده این جنس را چند خریدی و جند میفروشی .... سلمان هم گفته 5 هزار تومن خریدم و 5 هزار میفروشم .... و پدر مشغول توضیخ دادن اصول بیزینس ! به پسر و چانه زنی های سلمان در جهت عکس اصول بیزینسی ِ! بابا دلیل بحثشون بود .....

بالاخره به تفاهم رسیدن و از دیروز پسرم با اصول بیزینسی ! فروشی بازی میکنه و نیمی از موارد فراموش میکنه که سود را باید از اصل قیمت کم کرد یا به اون اضافه کرد .... به همین دلیل نیمی از موارد گرونفروشه و نیمی از موارد کمتر از قیمت خرید میفروشه