پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

!!!!
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: !

سال هشتاد، بهمن ماه .. یه بارندگی شدید باعث شد قسمتی از شهر شیراز را آب بگیره .... نه فقط معابر و خیابونا ... بلکه خونه ها هم خیس شدن!!!! خونه ما یکی از همون خونه ها بود که یک کم زیادی!  خیس شد........ به خاطر شیب کوچه و ساختمون به ارتفاع 1.90 به مدت یک روز کامل تو خونه ما آب بود !

خاطره وحشتناکیه ..... بعدش هیچی نداشتیم .... جز محبت اطرافیان ..... هیچ وقت صحنه اون روزا از ذهنم بیرون نمیره ... البته نه به عنوان یک خاطره دردناک..... بلکه به عنوان یک افتخار......... افتخار کردم به مادرم که بعد از بیست و سه سال زندگی .... همه داشته هاش را زیر آب گذاشت دست بچه ها ش را گرفت پشت همسرش ایستاد و دوباره ساخت......... افتخار کردم به پدرم که برای یک ثانیه هم خم نشد .... که حتی نذاشت کسی یه وعده غذا خودش و مهموناش ( که در واقع برای کمک اومده بودن ) را مهمون کنه .......... افتخار کردم به برادرم که بعد از اطمینان از سلامت ما شنا کنان از خونه رفت بیرون تا مطمئن بشه همسایه ها مشکلی ندارن .........حتی به خواهر و برادر کوچکم که با وجود سن کم خیلی خوب با مساله کنار اومدن

و افتخار کردم به خدا! خدایی که نذاشت خانواده ما حتی یک ماه مشکل داشته باشه .... لطف خدا و مدیریت مادر و پدرم باعث شد عید 81 هیچ اثری از سیل تو زندگیمون نباشه 

اون اتفاق موند و خاطراتی که اطرافیانم را طبقه بندی کرد تک تک کمک ها و محبت های اطرافیان یادمه .... یادمه پسر خاله مامانم ... یه روحانیه .... عباش را در اورده بود و گِل های کف زمین را تمیز میکرد.... یادمه دختر عمه هام عکسای آلبوممون را به بند وصل میکردن تا خشک بشه ..... یادمه پسر عموم تلویزیونموم را با شیر آب شست..... همه اینا یادمه و اون روز آدم های اطرافم به دو دسته تقسیم شدن ......... برحسب حضورشون در کنارمون و غیبتشون ........ انگار غایبا از همه وجودم پاک شدن ..... انگار دیگه نمیشناختمشون

و حاضرا را حتی اگه قبل یا بعد از اون موضوع دنیا دنیا ،بدی ازشون دیدم دوست داشتم و دارم

اتفاق بعدی که باز اطرافیانم را عزیزتر کرد یا کمرنگ .... بیماری و فوت مادرشوهرم بود..... کلا چهار ماه از تشخیص بیماری تا فوتشون بود و این چهار ماه ماه های آخر بارداری من هم بود.......

خیلی از عزیزانم به هر دلیلی از دوری گرفته تا مشکلات کاری ما را تنها گذاشتن .... و وقتی اومدن که برای خاکسپاری راهی بهشت زهرا بودیم .....و خیلی از آدمهایی که قبل از اون شاید سالی یکبار هم نمیدیدیمشون کنارمون حضور داشتند

بعد از اون مطمئن شدم که نسبت فامیلی انقدرها هم تعیین کننده نیست ....... مطمئن شدم که من منشی شرکت همسرم را از یک فامیل درجه دو بیشتر دوست دارم .......

و تصمیم گرفتم غیر از صله رحم و احترامی که واجبه و وظیفه ام .بقیه عشق و محبتم را محدود کنم به کسایی که فقط شریک شادیم نیستن ....... تو این مشکلات کسایی بودن که هیچ وقت شریک شادیهام هم نبودن ولی پشتیبانم تو غم هام بودن ....