پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

حس مادری
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادرانه

همیشه بچه ها را دوست داشتم  .... تمام دوران نوجوانیم همبازی بچه های کوچک فامیل بودم .... ربطی به نسبت فامیلی یا حتی خوشکلی و زشتی بچه ها نداره ... کلا این آدم کوچولوها را دوست دارم ....  انقدر که کشیک های 48 ساعته اطفال اصلا اذیتم نمیکرد ... گاهی ساعت های استراحتم را در اورژانس میگذروندم .... انقدر که از کودکی هر وقت بحث شغل آینده بود میخواستم مربی مهدکودک باشم ..... من عاشق بچه هام .......ولی سلمان یه رنگ دیگه است .... سلمان جان منه.... حس میکنم زندگی، با سلمان تو همه رگ هام و سلول هام جریان داره .... واقعا حسی که به سلمان دارم قابل توضیح نیست ... باید با تمام وجود لمس کنی تا بفهمی

  از روزی که مادر شدم با سوالات زیادی روبرو بودم .در مورد حس مادری و عشق به فرزند.... اولین نفر پدربزرگم بود .... همون روزهای اول... همون روزهایی که سرخوش از مادر بودن تو آسمونا سیر میکردم و خسته از بی خوابی و خستگی های رایج یک مادر ناشی ......... پدر بزرگم پرسید : حالا سلمان را بیشتر دوست داری یا ح ( همسرم )؟ اصلا نیاز به تفکر نداشت .... برام واضح بود... ح ....

درسته عشقم به همسرم شباهتی به عشق به سلمان نداره .... درسته هر بار اونو میبینم مثل وقتایی که سلمان را نگاه میکنم قلبم فشرده نمیشه .......درسته وقت کمتری را با هم میگذرونیم .... درسته اختلاف نظر داریم .... همه اینها درسته ... ولی اگه بخوام یه مدل کمّی از این دو تا عشق متفاوت بسازم ........... اون عشقِ بی صداتر، ..بزرگتر میشه ...... سلمان ثمر زندگیمونه .... هر دو از جون و دل با همه وجود انرژی میذاریم تا به نتیجه برسونیم .... ولی همسرم همه زندگیمه ... 

 

امروز وبلاگ دوستی را خوندم ..... نوشته بود:

من : من فکر می کنم بدون بچمون می تونم زندگی کنم ولی بدون تو میمیرم. مادر آشغالیم نه؟؟؟

جوجه: نه، تو گُلی!

من: چه گل کثیفی...

 

و کامنتهای جالبی داشت .... بعضی ها عشقشون را ستوده بودند و آرزو داشتند که عشقشون پایدار باشه ....

و بعضی ها با خشونت حس مادریش را مورد حمله قرار داده بودند  

با دیدن این پست یادم به سوال پدربزرگم افتاد... 

هنوز بعد از دو سال ونیم همون حس را دارم ..... سلمان جان منه ... عمرمه ... نفسمه... ولی... بدون ح . وجود ندارم که جان و عمر و نفس داشته باشم 

حسم بعد از خوندن این بود که بدون سلمان دیوانه میشم .... واقعا دیوانه میشم ..... ولی بدون ح . میمیرم ....... 

 

خدایا ... عزیزانم را به تو میسپارم ...