پسرم سلمان... دخترم آوین

سلمان به معنی سالم و مبّرا از عیب و نقص و آفت ....... آوین به معنی به زلالی آب و درکردی به معنای عشق

من لجبازم
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مادرانه

نمیدونم حس اینکه جنین درک و فهم و اختیار داره ،یک حس مادرانه هست یا واقعیت داره . وقتی صداش میزنم عکس العمل نشون میده و این از نظر علمی قابل درکه ولی اینکه وسط بازی تکواندوش! اگه خواستم حرکتشو به کسی نشون بدم کاملا بی حرکت بشه از یک جنین بعیده . ولی این اتفاقیه که روزانه شاهدش هستم و هر بار هم برام تازگی داره

اولین حرکاتش را شب چهارشنبه سوری حس کردم . گویا ترسیده بود و وسط شکمم جمع شده بود . دو بار هم احساسی شبیه ضربه خیلی خیلی خفیف داشتم ، باور نمیکردم که این حرکات یک موجود زنده هست که متعلق به خود خود خودمه. همون روز رفتیم سونوگرافی که تا خانوم دکتر پروب را گذاشت، خیلی سریع از جاش پرید و پشتش را به ما کرد . حرکتش انقدر سریع و شدید بود که هنوز با یاداوری اون اتفاق قند توی دل دوتامون اب میشه . 

کم کم حرکاتش بیشتر شد و هر  بار یه جور تازگی داشت . هر حرکتش میتونه تمام غم و ناراحتی را از ذهنم پاک کنه . هر حرکتی واسه من هزارتا معنی داره و مطمئنم که میفهمه. شاید واسه هرکسی که تجربه نکرده ، خنده دار باشه ولی با تمام وجودم حس میکنم میفهمه.  

دیروز رفتم دکتر وقتی خواست صدای قلب را بشنوه انقدر ورجه وورجه کرد که خانوم دکتر هم شاکی شد . حتی چند بار کاملا صدا حذف شد و خانوم دکتر را ترسوند ولی من چون حرکات را حس میکردم بی خیال بودم .  همین که از مطب اومدم  بیرون دلشوره گرفتم . میترسیدم به خاطر اشتباه من و بی خیالیم اتفاقی بیفته و من دیر بفهمم اول توجه نکردم ولی بعدش تصمیم گرفتم برم بیمارستان و NST (نوار قلب جننین ) بگیرم تا خیالم راحت بشه . از مطب تا بیمارستان تمرین کاراته و تکواندو و تلاش واسه شکستن دنده های من ادامه داشت . ولی همین که خوابیدم و پروب دستگاه را گذاشتم انگار اب روی اتیش . کاملا بی حرکت شد . نیم ساعت خوابیدم ولی دریغ از یک تکون کوچیک. رفتم و اب میوه و شکلات خوردم ،همیشه شوکولات واسش حکم قرص X داشت ولی اینبار ، انگار نه انگار .

دوباره بیست دقیقه خوابیدم و نوار گرفت دیگه نگران شده بودم ، گفتم شاید استرس من باعث شده حرکت نکنه ، رفتم توی حیاط و قدم زدم همین که شروع کرد به تکواندو ! رفتم دوباره نوار بگیرم ولی اینبار هم بی حرکت شد .دیگه شاکی شدم و تصمیم گرفتم برم سونو BPS (بیوفیزیکال) احساس  میکردم دچار جنون شدم وتمام حرکاتی که حس میکنم از تخیلاتمه!!!!!!!!! ناراحتولی همین که نشستم توی ماشین و کمربند را بستم شروع کرد . و من موندم و یک پسر لجبازنیشخند از خود راضیکه نمیدونم از کجا  و چطور میفهمه  . فقط تونستم بگم خدایا شکر و تمام ذهنم را این ایه پر کرد :

فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ

پ.ن : البته من سونو BPS هم رفتم و اونجا  واسه اینکه دلمو بدست بیاره حسابی حرکت کردماچ

وزنش 2798 بود رشدش یک تا دو هفته از خودش جلوتر بود