بادکنک

بین اتاقش و سالن ر}ه میرفت و هر بار یک وسیله از اتاق به سالن میبرد ... گهگاه همم یه نگاه مرموز با لبخند مرموزتر به من تقدیم میکرد! ... منم تو خیال خودم فکر میکردم این نگاه و لبخند برای اون وسایلی است که با خودش حمل میکنه 

با عشق و محبت حسابی که بتونه عصبانیتم را از بیرون اوردن اسباب بازی ها پنهان کنه پرسیدم : به چی میخندی عزیزم ؟

_ به شکم تو ... دیگه داری میترکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تعجبناراحت 

/ 0 نظر / 16 بازدید