!

با یه بغل اسباب بازی اومد توی آشپزخونه .....انقدر تو دستاش پر بود که چوب بلزش را گرفته بود به دندون!

_ جای اسباب بازی تو اتاقه .... ببر تو اتاق میام بازی کنیم

+ میخوام تو آشَز حونه بازی کنم

_نهههههه نمیشه

اسباب بازیها را برد تو اتاق یعنی در واقع از جلوی اشپزخونه دونه دونه از دستش افتاد رو زمین تا جلوی در اتاقش

چند دقیقه بعد بایه بغل لباس و کیفش که پشت سرش میکشید اومد

+ اصلا!!! میرم خونه عمو علی م !

-تعجب

/ 4 نظر / 13 بازدید
مامان رها

ما هم دلمون تنگ شده بود برا نوشته های قشنگت ....الهی هر جا هستی خوش باشی..... خونه جدیدتون هم خیلی مبارک باشه ..... واقعا این جیگر طلاها دنیای قشنگی دارن ...پست اخر رو در مورد باقلوا رو چند بار خوندم .......امروز هم خوشحال شدم چند تا پست پشت سرهم ....... رها هم هر کدوم ار اسباب بازیهاش یه اسم. نشونی دارن .......هر روز هم باید یه زیر رو بکنه کمد لباسها و اسباب بازی هاشو.... الهی فداشون بشم ......

مریم مامان باران

میدونی اخرش خودم میام بغلت میکن میارمت خونمون. خونه نو مبارک خاله مریم. خسته نباشی. ببوس این سلمانی رو.

سبينا

چه سريعم ساك مي بنده.............سريعم به دلش مي ياد

سبينا

چه سريعم ساك مي بنده.............سريعم به دلش مي ياد